تبليغاتX
سفید مثل شب...
 

دلم برای داستان های کودکی تنگ است..

همان ها که اینگونه شروع می شدند:

یکی بود یکی نبود،

 غیر از خدا هیچ کس نبود..

پ.ن: غیر از خدا کسی خریدار دلتنگی هایم نبود، نیست، نخواهد بود...

 

نوشته شده در 2009/11/7ساعت 15:52 توسط مداد سفید | |
 

چند روز یش رسیدم به یکی از بچه ها گفتم: شنیدی جنبش سبز علوی راه افتاده؟

گفت: سبز علوی که ما هستیم !

هیچ نگفتم..

امروز یه چیزی دیدم که حتم بردم راست میگه ..

چند روز قبل از ۱۳ آبان در یکی از وبلاگ های دوستان سبز  ( نه ببخشید سبز علوی ) این مطلب آپدیت شد :

البته وقتی امروز به آدرس خود سایت مراجعه کردم تا متن کامل رو بخونم با این متن مواجه شدم که این دوست عزیزمون پشیمون شدند! البته نه به خاطر احترام به ائمه و پشیمونی از توهین هاشون.. بلکه به احترام دوستان دیندارشون (!) :

اینم آدرس مطلب اصلاح شده !

برای من عجیب نیست که از این چیزا ببینم ..

فقط برای کسانی که خیلی دوستشون دارم و اینجور شتابزده و بدون فکر حرف می زنند متاسفم.

اینو هم دیروز توی وبلاگ یه نفر کامنت گذاشت:

آدما تا جوونند غرور جوونیشون نمیذاره از عقایدشون(غلط یا درست)کوتاه بیاند وقتی هم که پیر میشن مثل بچه ها میشن(لجباز و خرفت)
پس چه جوری میشه راه را به آدمی و شبه آدمی(بسیجی مخلصmokhLESS )نشون داد...

 من دوست ندارم مثل شماها آدم ها رو تعمیم بدم وگرنه منم می تونم بگم که

 " خدا هم نمیتونه این سبزای لجنی رو هدایت کنه !!!"

(بعدا نوشت: این جمله رو فقط ساسس می دونه جریانش چیه پس زود بهتون بر نخوره و جبهه نگیرید!)

پ.ن:

هر کس که دم زد از ادب مرد، حرف بود


هر کس که فحش داد به فیض ادب رسید

 

نوشته شده در 2009/11/5ساعت 12:19 توسط مداد سفید |
 

aban

امروز 13 آبان است و ما خود را براي يك روز بزرگ آماده مي‌كنيم. همان طوري كه رييس جمهور موسوي چند روز پيش گفته بود، آنك 13 آبان رسيد. از وقتي بيانيه رييس جمهور را خوانده‌ام، انرژي مضاعفي گرفته‌ام. مطمئنم كه امروز تهران را فتح مي‌كنيم، مطمئنم. به شرطي كه مردم تا لحظه پيروزي در خيابان‌ها بمانند.

بقیه در ادامه مطلب...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در 2009/11/5ساعت 11:42 توسط مداد سفید | |

 

آن لحظه
كه دست هاي جوانم
در روشنايي روز
گل باران ِ سلامُ تبريكات ِ دوستان ِ نيمه رفيقم مي گذشت
دلم
سايه اي بود ايستاده در سرما
كه شال كهنه اش را
گره مي زد ...

....

امروز
ذهنم پر است،
از يك ماديان و كره اش
فردا،
برايت شعري عاشقانه خواهم نوشت


 

"حسین پناهی"

پ.ن: چقدر دلم برات تنگ شده برات.. برای خوندن و نفهمیدن حرفات !!!

چند تا متن دیگه هم در ادامه مطلب... (لینک اصلاح شد)

 


ادامه مطلب
نوشته شده در 2009/11/4ساعت 11:7 توسط مداد سفید | |
 

یه دوست عزیزی برام کامنت گذاشت که :

فكرنمي كنيد يه كم تند رفتيد يه كم زود متهم كرديد نميدونم شماتاكي مي خواين درباره اين موضوع بنويسيد وتاكي ادامه بدين...

باید خدمت این دوست عزیز و بقیه عرض کنم که :

۱- اینجا یک صفحه کاملا شخصیه و مثل یه دفتر یادداشت برای من می مونه .. پس برای دل خودم می نویسم..

۲- هیچ وقت برای این ننوشم که یکی بیاد نظر بده مثلا تایید کنه یا تکذیب کنه ...

۳- شما هم می تونید مثل خیلی هایی که قبلا میومدن اینجا و مطالب رو دنبال می کردند ولی حالا به دلیل زیاد شدن مطالب با این موضوع دیگه نمیان یا لااقل اثری از خودشون به جا نمیذارند تشریف نیارید!

۴- نظرات بقیه خیلی برام ارزش داره و محترمه و خیلی از اوقات همین نظرات بهم کمک کردند و من دید خودم رو اصلاح کردم اما گاهی اوقات بعضی از حرفها رو نمی تونم بپذیرم..

۵- خیلی بدم میاد وقتی در شرایط طرف مقابلمون نیستیم و نمی دونیم جریان از چه قراره بی خودی شعار بدیم !

۶- من همین الان یه بک آپ از اینجا دارم و یه جای دیگه یه وبلاگ جدید با همین آرشیو ساخته ام و اگر هنوز اینجا می نویسم و حذفش نکردم به خاطر اینه که برای تمام این متن ها و نظرات خواننده هام ارزش قائلم .. اینا روز به روز زندگی من هستند...

 

نوشته شده در 2009/11/2ساعت 13:51 توسط مداد سفید | |
 

متنفرم از اینکه همیشه حق با توه ..

از اینکه اینقدر مغروری و حرف هیچ کس برات مهم نیست..

از اینکه همیشه فکر می کنی فقط کار تو درسته ..

از اینکه بال بال زدن دیگران برات مهم نیست..

از اینکه اینقدر راحت آدما رو کنار میذاری..

از اینکه کمی هم خودت رو جای طرف مقابلت نمیذاری..

از اینکه به اسم دوست داشتن هر کاری دوست داری می کنی..

از اینکه به بهانه دلسوزی دل بقیه رو می سوزونی..

از اینکه فکر می کنی دوست داشتن یه نفر اینقدر زود به فراموشی میرسه..

از اینکه انتظار عملی شدن قول های دیگران رو داری در حالی که خودت قول و قرارت رو فراموش می کنی..

از اینکه ...

آهای با توام میشنوی؟...

از تمام اینها متنفرم ..

و متنفرم از اینکه نمی تونم ازت متنفر باشم !

پ.ن: این متن فقط جهت خالی شدن نویسنده بوده و ارزش دیگری ندارد !

نوشته شده در 2009/11/1ساعت 13:18 توسط مداد سفید | |
 

 اختلافمون فقط ۵ دقیقه ست..

اما شاید فاصلمون بیشتر از اینها...

و شاید هم کمتر ..

پ.ن: انگار این ۵ دقیقه ها کار خود را کردند...

 

نوشته شده در 2009/10/31ساعت 10:14 توسط مداد سفید |

کودک که بودم دنیای بزرگترها برایم جالب بود

این روزها هم دنیای کوچکترها...

حکایت جالبی است

هیچ گاه بودن امروزم برایم جالب نبوده !

آرزوی کودکی ام محقق شد..

اما دیگر به کودکی بر نخواهم گشت...

پ.ن: توی کامنت ها دیدم یه کامنت جدید توی یکی از پست های خیلی قبل وبلاگ بوده وقتی باز کردم دیدم این مطلب بوده ..

 پیشنهاد: مطلب آخر وبلاگ سرخوش از عشق رو بخونید برای من که زیبا بود...

 

بعضي وقت ها هنوز دلم ميگيرد؛ اما خودم ميدانم با خودم.

من تنها هستم؛ اما خودم ميدانم با خودم.

...

نوشته شده در 2009/10/29ساعت 12:25 توسط مداد سفید | |
 

ای درویش! هر که عاشق نشد پاک نشد و هرکه پاک نشد به پاکی نرسید. و هرکه عاشق شد و عشق خود را آشکارا گردانید پلید بماند و پاک نشد از جهت آنکه آن آتش که از راه چشم به دل وی رسیده بود از راه زبانش بیرون کرد. آن دل نیم سوخته در میان راه بماند.

از آن دل من بعد هیچ کاری نیاید نه کار دنیا و نه کار عقبی و نه کار مولی...

"انسان کامل- عزالدین نسفی"

پ.ن: هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

نوشته شده در 2009/10/28ساعت 18:14 توسط مداد سفید | |
 

كي شعر تر انگيزد خاطر كه حزين باشد
يك نكته از اين معني گفتيم و همين باشد


از لعل تو گر يابم انگشتري زنهار
صد ملك سليمانم در زير نگين باشد


غمناك نبايد بود از طعن حسود اي دل
شايد كه چو وا بيني خير تو در اين باشد


هركو نكند فهمي زين کلک خيال انگيز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چين باشد


جام مي و خون دل هريك به كسي دادند
در دايره ي قسمت اوضاع چنين باشد


در كار گلاب و گل حكم ازلي اين بود
كين شاهد بازاري وان پرده نشين باشد


ان نيست كه حافظ رندي بشد از خاطر
كاين سابقه ي پيشين تاروز پسين باشد

پ.ن: شايد كه چو وا بيني خير تو در اين باشد! شاید...

 

نوشته شده در 2009/10/27ساعت 11:8 توسط مداد سفید | |

All Rights Reserved [myblog] .:::. Designed By Barbod Arjmand