|
گم شده بودم بیآنکه به اداره آگاهی زنگ بزنند . گم شده بودم بی آنکه مادری روی لباسهايم بگريد يا پدری دور تا دور اتاقم قدم بزند وسيگار بکشد. گم شده بودم بیآنکه برای يابندهام جايزهای گذاشته باشند، زير ملحفههای بيمارستان را بگردند يا کشوهای سردخانه را يکی يکی بيرون بکشند.
گم شده بودم ونشانی نه در جيب هايم بود و نه در حافظهام . اوراق رسمی هيچ هويتی همراهم نبود.در تراکم پياده روی خيابان گيج جلو میرفتم.لابلای تنههاولگدها. مثل بقيه عابران کنار دسته روزنامههای چيده کنار پيادهرو ايستادم.
مثل بقيه سرم را خم کردم.مثل بقيه به خطوط سياه کاغذ چرک خيره شدم.چشمهای زيادی از بالای سر کنار شانههاوپشت گردنم مثل من به خوط خيره بودند.
خودم را ديدم در تيتر اول،دوم،ستونهای کناری،سرمقاله،آگهیها...خودم را ديدم:جوان!
جوان!جوان!در کنکور اول شده بودم.شاعر شده بودم يا هنر پيشه.مصاحبه کرده بود با من يا گزارشم کرده بودند.خنديده بودم توی عکسم يا گريسته بودم.فرار کرده بودم سرقت،قاچاق.خودکشی کردهبودم يا کسی را کشته بودم.
جوان ! جوان ! جوان ! در ستون گمشدهها اما اسمم نبود.
خود را از ميان چشم ها بيرون کسيدم.هيچ کس مرا نشناخت.هيچ کس شباهت عکس عجيب روزنامه را به من نفهميد.نشانيها را با من مقايسه نکرد.گيج شدم بيشتر گم شدم.حتی به اندازه يک نگاه ديده نمی شدم.انگار فقط بايد عکس می شدم می رفتم روی آن کاغذ چرک تا بايستند تا برای ديدنم يکديگر را کنار بزنند.دلم ازين فکر هم خورد.
خودم را دلم می خواست .خودم را توی مردمک های مردم.چشمها رد می شدند ويک نگاه را هم دريغ می کردند.کجا بايد می رفتم کجا داشتم ميرفتم؟ کف پياده رو نشستم.تکيه دادم به ديوار وبه عبور آدم بزرگها خيره شدم.کدامشان آينده من بودند؟
کاش بزرگتری رد می شد نشانی را می دانست.که میتوانست مرا بشناسد،که میتوانست مرا برساند.بزرگترها همه خسته بودند.دست به عصا، تکيده، فرتوت.شوق رساندن هيچ کس درچشمهايشان برق نمی زد.همه بيشتر نيازمند بازويی برای تکیه بودند تا حس گرم رساندن آوارهای به خانه.همه پيرتر از آن بودند که تاريخ تولد مو و قيافه شان می گفت.خيلی پيرتر ـ آقا می شود مرا برسانید؟
ـ رساندن که هیچ کسی را نای اشاره کردن به سمت راه هم نیست.
رهگذران حلقه حلقه دورم جمع می شوند.همه ناگهان باهم حرف می زنند.جوانی را که فکر می کند رفتن لازم است باید اصلاح کرد.همه با هم حرف می زنند از دلزدگی های خودشان کبسولی درست می کنند می گذارند ته حلقم تا شوق رفتن همانجا بمیرد.همانجا گوشه پارک،سر چهارراه ،پشت میله های دانشگاه،همانجا بمیرد.حرفهایشان که تمام می شود می روند باز همه با هم.در سکوت بعد از همهمه خوابم می گیرد.کسی بی خبر دست می گذارد روی شانه ام.از جا می پرم کی هستی؟
ـابراهیم
در ذهنم همه ابراهیم هایی که می شناسم مرور می کنم.از پشت نیمکتهای مدرسه تا حالا.شبیه هیچ کدامشان نیست.می گوید:پیم بیا اینجا خیلی شلوغ است نمی شود حرف زد.
وقتی گم شده ای دنبال هر غریبه ای تا هر جا که بگوید ممکن است بروی.نمی فهمم چند قدم می رویم وچه طوربه آن بیابان وتخته سنگ می رسیم.آهسته دست می کشد روی سنگ.مثل کسی که روزی سر پسری راروی آن گذاشته وکارد را روی گلویی نازک فشرده است.ناگهان از جا می پرم کنارش روی خاک می نشینم.فکر می کردم پیرتراز اینها باشی!در خیال من همیشه پیرمرد بوده ای پدر اسماعیل واسحاق .میخندد:روزی که پیش آزر نشسته بودم ودستهایش را نگاه می کردم شاید درست هم سن وسال تو بودم... نشسته بودم روی سکو ومهارت دستها را تماشا می کردم.
نشسته بود روی سکو ومهارت دستها را تماشا می کرد. دست های آزر را که بت می تراشیدند. آزر دو گودی روی صورت تراشید...نگین را برداشت. جوان محو مهارت دستها بود.نگین به گودی چشم خانه چسبید.جوان به عمق نگین زل زده بود.بگوید یا نگوید مردد مانده بود.
ـ پدر!
ـ هان
ـ این!... نمی بیند!
پیرمرد بلند خندید.در بین خنده سکوت .از لابلای سکوت خشم واز عمق خشم فریاد: کفر می گویی ابراهیم!این خدای توست
- ونمی بیند!
ـ می بیند می شنود این را با خودت تکرار کن.
تکرار کرد می بیند ،می شنود،...می شنود می بیند.
سر بلند کرد خودش را دید در مردمک چشمهای پیرمرد.خودش را که آزر شده بود .خودش را که داشت بت می تراشید.
فریاد کرد: نه! نه! نه!...
ـ تب داری ابراهیم . برو قدری بخواب
خواب ديد آزر شده است. خواب ديد بت مي تراشد. نفس نفس زنان پريد. راه افتاد دور اتاق . از پنجره ها کلمه مي آمد. کلمه ها هجي مي شدند و تکرار: از آزر شدن تا ابراهيم بودن تنها يک تبر فاصله است. تبر! تبر! تبر!..........
سرش را گرفت لاي دستهايش، به خودش دلداري داد: يکي از همه ام همه مي تراشند .همه مي پرستند.
چشمهاي آزر عمق خالي يک نگين! به سمت تبر خيز برداشت.
تکيه داده ايم به سنگ وهردو به صحراهاي دور خيره شده ايم مي گويم : باورم نمي شود خودت باشي. يک پيامبر و اينجا کنار من نشسته باشي. عادت کرده ام دور باشي. توي کتابها کلمه باشي . در تصاوير گنگ و مبهم باشي، فرو رفته در هاله هاي نور يا ابهام. باورم نمي شود خودت باشي مي گويند تو خليل خدايي. آن وقت اينجا نشسته باشي کنار من؟
مي گويد: خدايي که من خليل او هستم بين تو ودلت نشسته است . نزديک تر از دلت به تو! چرا عجيبست که من که فقط پيامبرش هستم اينجا کنارت نشسته باشم؟ کي تورا اين همه از من دور کرده است؟ کي مرا از لمس دست هاي تو ربوده است؟
بي واهمه چشم در چشم هايش مي دوزم: ابراهيم خسته ام! گريه هاي تلخ مدت هاست بي اشک ، بي صدا به درونم مي ريزند. بغض ها در اعماقم مي شکنند، بي آنکه حتي ته گلو را بسوزانند . انتهاي پيراهن بلند عربيش را مي گيرم: بگو زخم نشکستن کدام بت در من است که اين آتش سرد و سلامت نمي شود؟
به نخل تنهاي تپه خيره مي شود: درست مثل تو خسته بودم وتنها، وقتي در چوبي معبد را گشودم. با تمام شکاف هاي روحم درگير بودم وقتي لابه لاي پيکرهاي سنگي قدم مي زدم.
لابه لاي پيکرهاي سنگي قدم بر مي داشت. چه سکوتي سکوت خدايان! تنها صدايي که مي آمد پژواک قدم هاي خودش بود پژواک قدم هاي خودش که از صداي همه خدايان تراشيده بلندتر بود
قدم هاي يک جوان!
مردم به صحرا رفته بودند. در شهر هيچ کس نبود که ببيند اودر پناه ديوارها نرم و بي صدا به معبد آمد.آهسته در چوبي را گشود . هيچ کس نبود که ببيند او چطورمي لرزيد و چه قدر مي ترسيد .
دسته تبر را در مشتش فشرد. ياد کابوسي که ديشب ديده بود افتاد. در آن کابوس تبر را برتن بت مي زد بت را تکه مي کرد وبعد خودش چون نفرين شده اي سنگ مي شد. با دو نگين جاي چشم . خودش بت مي شد و خدايان همه پيش چشمش سجده مي کردند. از انتهاي حنجره اش فرياد زد: نه! دسته تبر را در مشتش فشرد. شانه هايش لرزيدند. تبر را گذاشت کف معبد. دو دستش را گشود. به خطوط دستها خيره شد . چه طالعي در اينخطوط پيدا بود؟ آتش!
خودش را ديد که در آتش مي سوزانند. خاکسترش را ديد که باد مي برد. کسي ناگهان خاکسترش را از باد گرفت. خاکستري را که از سوختن او بر جاي مانده بود.
دسته تبر را چنگ زد. بازوهايش جان گرفته بودند. ناگهان بي دليل دلش براي خاکستر شدن پر زد.
ـ تبر را بالا برد.
ـ آتش شعله کشيد.
ـ بالاتر!
ـ او را بر منجنيق بستند< |