تبليغاتX
طوفان دیگری در راه است...
 
 
   
 
  از خودت بپرس : اگه قرار بود همین امشب بمیرم آیا می تونسنم در لحظه مرگ به خود بگویم که همه کارهایی که می خواستم در این روز به انجام رسانده ام ؟

هرگاه هر روز دقیقا آنچه ضمیر درونت احساس می کند باید به انجام رسانی به انجام برسانی هر لحظه احساس می کنی که آزادی که جهان را ترک کنی . باید به کاری سرگرم بشی که دوستش داری .

اگر می دانستی که فردا خواهی مرد آیا برنامه های امروزت را عوض نمی کردی؟ آیا با زندگیت کاری به جز آنچه تا امروز می کردی نمی کردی؟

این سوال را از هر کس می شناسی بپرس قطعا دو دسته جواب می شنوی

مردمان بدبختی که از زندگی خود لذت نمی بردند چرا به کاری دست بزنند که از آن نفرت دارند ؟

اما دسته دوم که اقلیت هستند به همان کاری می پردازند که هر روز زندگیشان به طور معمول انجام می دادند . هر کدام از ما به طریق خودمان می توانیم نابغه باشیم حتی اگر جامعه ما را نابغه نداند

نبوغ یعنی به انجام رساندن آنچه از آن لذت می برید این نبوغ راستین زندگی است .

آیا این را گستاخی نمی دانی که مردمان می پندارند که عمری دراز در پیش دارند ؟  به خود می گویند که هنوز فرصت دارم و بعدا به این کار می پردازم آنگاه پیری فرا می رسد و می بینند که کاری نکرده اند

پس راز نیکبختی این است که هر روز آنچنان زندگی کنی که گویی آخرین روز زندگی توست . با این اندیشه زندگی کن : بدون جرات به انجام رساندن آنچه می خواهم نمی میرم !

نباید با این احساس مهیب بمی ری که ترسهایت عظیمتر از رویاهایت بود و هیچچ گاه در نیافتی که به راستی از چه لذت می بری باید بدانی چگونه شهامت داشته باشی

"قسمتی از کتاب حکایت دولت و فرزانگی نوشته ی مارک فیشر "

*********

حالا به نظر شما چرا هنوز ما نمی تونیم از زندگیمون لذت ببریم ؟

 

جاده تا صبح قیامت منو این پاهای خسته!

 

*********


رنگی از رنگین کمان :

خداوند می فرماید :

هرکسی به علت ذکر من از درخواست خود باز ماند به او بدهم از آنچه به کسی که از من درخواست کرده داده ام . و هر کسی که مرا در پنهانی یاد کند من او را آشکارا یاد می کنم

آرشیومطالب دیگر از این موضوع

 

*********

حرف آخر:

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد !

 

شاد باشید و سربلند

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
 

 

شب  ستاره  بارون می باره

 

با یک گل یاس بازم بهاره

 

هیچ کسی مثل تو دلبری نداره

 

یاری اگر نظیر تو داره بیاره

 

دل شراره ! آروم نداره

 

قاتل جونم ابروی یاره

 

می خوام که مستی نکنم دل نمی ذاره

 

تقصیر خال زیر لبهای نگاره

 

 

***********

 

تا حالا با دلتون حرف زدین؟ شده که دلتون آروم قرار نداشته باشه همش دنبال یه چیزی بگرده ؟ حتما شده ولی اون موقع چی بهش میگین؟

من یه شعر قشنگ دیدم که حیفم اومد شما اونو نخونیدبرای همین اونو اینجا می ذارم

درد دل بعضیاست که دلشون بعضی موقع ها آروم قرار نداره و شاید منتظر یه مسافر باشن شاید هم مسافرشون اومده باشه و ذوق زده باشن ! خلاصه هر کس یه جوری تعبیر می کنه دیگه ! حالا با هر لحنی که دوست دارید و هر تعبیری که می کنید بخونیدش :

 

شیواتر از همیشه و مفتون تر از همه

رسواتر از حماره و مجنون تر از همه

 

گاهی به سینه ای و گهی نیستی بگو

با من که در هوای کیستی بگو

 

لیلا ندیده ای و بی محملی هنوز

ای دل چه دیده ای که چه بی دلی هنوز

بی خانمان حلقه ی  گیسوی کیستی ؟

خلوت نشین ابروی کیستی ؟

 

بوی که می دهی دل از لاله برده ای

هوش از شقایق وقد از ژاله برده ای

 

در آرزوی کوی که بی بال و پر شدی ؟

شوریده تر از هر شب و دیوانه تر شدی

 

 

این سان ندیده بودمت این چنین

چوگان چیست خورده ای گوی آتشین

 

با من بگو که آمده ای خاک راه او

خاکستر شکفته غرق در نگاه او

 

لختی به کنج سینه دلم آشیان گرفت

لب را گشود و به مستی زبان گرفت:

امشب تمام جبهه معبود دیدنی است

تصنیف شور نغمه داوود دیدنی است

 

بر تخت ناز خضر سلیمان رسیده است

یوسف ترین به دامن کنعان رسیده است

 

جبرئیل نور بر حرمش پرکشانده است

یحیای وجود بر قدمش سر دوانده است

نوح وجود غرقه موج تلاطمش

ادریس عقل رفته ز هوش از تبسمش

 

موسی ترین به ساحل دریا رسیده است

عیسی ترین امام مسیحا رسیده است

 

 

میلاد با عظمت زیبا گل هستی امام رضا (ع) افتخار ایرانیان بر همه مبارک

 

 

 

***********

 

رنگی از رنگین کمان:

 

خدا خداوند بلند مرتبه می فرماید :

 

هرکسی مرا در میان گروهی از مردم یاد کند او را در میان گروهی از فرشتگان یاد می کنم

 

 

***********

 

درس زندگی :

 

 

زندگی –بسته به چهارچوب ذهنیت- می تواند بر روی زمین باغ گل سرخی یا جهنمی باشد . خودت را در دل گل سرخ گم کن و به خاطر داشته باش که لازم نیست بار مشکلات را بر شانه حمل کنی

 

 

***********

 

حرف آخر :

 

نمی دونم چی بگم اوضاع ما خیلی خرابه من که تقریبا دیگه نت تعطیله اینا رو هم قبلا نوشتم اومدم کافی نت بذارم .  خاکستری هم که فکر کنم کامپیوترش ترکیده ! خلاصه ببخشید خدا شاهده من زیاد نمی تونم بیام اگه خواستید یه نگاهی به آرشیو بندازین هنوز نمی دونم آ پ بعدی کی هست ولی سعی می کنم تو هفته آینده باشه حتما . از خجالت همه در میائیم این دفعه هم آپ رو نمی خواستیم  به کسی خبر بدیم  چون رومون نمیشد ولی ... !

بودیم و کسی پاس نمیداشت که بودیم

                           باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

 

 

 

آرزومند بهترین آرزوهایتان : مداد سفید و خاکستری

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
 

 

نمی دونم از کدوم ستاره می بینی منو

چشماتو می بندی و دوباره می بینی منو

 

گل بغض جمعه های ناگزیر و بی صدا

خیلی خستم باورم کن دنیا زندونه برام

 

توی کوره راه چشمام عکس بارون بوی سیبی

واسه عاشقونه موندن تو همون حس غریبی

 

تو همون حس غریبی که همیشه با منی

تو بهونه هر عاشق واسه زنده بودنی

 

می دونم هنوز اسیرم تو حصار لحظه ها

کاش میشد با یه اشاره تو آزاد می شدم

 

با توام که گفته بودی غصه هام تموم میشن

پس کجایی که بیایی منو بگیری از خودم

 

ناجی ترانه هام منو به واژه ها ببر

این حقیر و به سخاوت شبانه ها ببر

 

نمی دونم از کدوم ستاره می بینی منو

.........

 

 

************

یادمه یه جایی دیدم که نوشته بود هر موقع خواستی یه ستاره برای خودت داشته باشی اونی که کوچیکتره و کم نورتره انتخاب کن چون اونی که پرنوره همه بهش نگاه می کنن  ولی می خوام بگم که بعضی موقع ها ستاره پور نورتره خیلی خوبه ...می خوام بگم من بازم ستاره پورنوره  رو انتخاب می کنم شاید از همونجا داری منو نگاه می کنی ...

کاش که بیای چون دیگه اصلا نمی خوام آرزویی جز این داشته باشم می دونم که هرچی بگم فایده نداره جز اینکه تو بیایی و خودت آرزوهامون رو رقم بزنی

 

پس کاش که بیایی

 

 

 

*********

 

 جمعه غروب ها دلم می گیره نمی دونم چرا شاید شما هم اینطوری باشید . شاید کمبود چیزی رو کنار خودمون حس می کنیم .

 یه سری از هموطنامون هم تازگیا خیلی قشنگ رفتن

همه چیز این ماجرا یه طرف اینم یه طرف که یه حرفی داشت که به ما بزنه اینکه : خدا هنوز هم دوست داراشو خوب گلچین می کنه و خوب می بره . کاش مرگ ما هم زیبا باشد ...

 

 

 

*********

رنگی از رنگین کمون : 

 

نقش انگشتر یکی از پیامبران اولوالعزم این بود :

 

خوشا بر بنده ای که وجودش بیانگر یاد خدا باشد و وای بر بنده ای که وجودش بیانگر فراموشی خدا باشد

 

*********

درس زندگی:

 

تجربه های خود را چونان فرش عظیمی در نظر بگیرید که می توان بر روی آن هر نقش و نگاردلخواهی را طراحی کرد

 

 

 

 همگی جاودان باشید

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
 

گم شده بودم بی‌آنکه به اداره آگاهی زنگ بزنند . گم شده ‌بودم بی آنکه مادری روی لباسهايم بگريد يا پدری دور تا دور اتاقم قدم بزند وسيگار بکشد. گم شده بودم بی‌آنکه برای يابنده‌ام جايزه‌ای گذاشته ‌باشند، زير ملحفه‌های بيمارستان را بگردند يا کشوهای سردخانه را يکی يکی بيرون بکشند.

 

گم شده بودم ونشانی نه در جيب هايم بود و نه در حافظه‌ام . اوراق رسمی هيچ هويتی همراهم نبود.در تراکم پياده روی خيابان گيج جلو می‌رفتم.لابلای تنه‌هاولگدها. مثل بقيه عابران کنار دسته روزنامه‌های چيده کنار پياده‌رو ايستادم.

مثل بقيه سرم را خم کردم.مثل بقيه به خطوط سياه کاغذ چرک خيره شدم.چشمهای زيادی از بالای سر کنار شانه‌هاوپشت گردنم مثل من به خوط خيره بودند.

خودم را ديدم در تيتر اول،دوم،ستونهای کناری،سرمقاله،آگهی‌ها...خودم را ديدم:جوان!        

جوان!جوان!در کنکور اول شده بودم.شاعر شده بودم يا هنر پيشه.مصاحبه کرده بود با من يا گزارشم کرده بودند.خنديده بودم توی عکسم يا گريسته بودم.فرار کرده بودم سرقت،قاچاق.خودکشی کرده‌بودم يا کسی را کشته بودم.

جوان ! جوان ! جوان ! در ستون گمشده‌ها اما اسمم نبود.

خود را از ميان چشم ها بيرون کسيدم.هيچ کس مرا نشناخت.هيچ کس شباهت عکس عجيب روزنامه را به من نفهميد.نشانيها را با من مقايسه نکرد.گيج شدم بيشتر گم شدم.حتی به اندازه يک نگاه ديده نمی شدم.انگار فقط بايد عکس می شدم می رفتم روی آن کاغذ چرک تا بايستند تا برای ديدنم يکديگر را کنار بزنند.دلم ازين فکر هم خورد.

خودم را دلم می خواست .خودم را توی مردمک های مردم.چشم‌ها رد می شدند ويک نگاه را هم دريغ می کردند.کجا بايد می رفتم کجا داشتم ميرفتم؟ کف پياده رو نشستم.تکيه دادم به ديوار وبه عبور آدم بزرگ‌ها خيره شدم.کدامشان آينده من بودند؟

کاش بزرگتری رد می شد نشانی را می دانست.که می‌توانست مرا بشناسد،که می‌توانست مرا برساند.بزرگترها همه خسته بودند.دست به عصا، تکيده، فرتوت.شوق رساندن هيچ کس درچشمهايشان برق نمی زد.همه بيشتر نيازمند بازويی برای تکیه بودند تا حس گرم رساندن آواره‌ای به خانه.همه پيرتر از آن بودند که تاريخ تولد مو و قيافه شان می گفت.خيلی پيرتر  ـ  آقا می شود مرا برسانید؟

  ـ رساندن که هیچ کسی را نای اشاره کردن به سمت راه هم نیست.

رهگذران حلقه حلقه دورم جمع می شوند.همه ناگهان باهم حرف می زنند.جوانی را که فکر می کند رفتن لازم است باید اصلاح کرد.همه با هم حرف می زنند از دلزدگی های خودشان کبسولی درست می کنند می گذارند ته حلقم تا شوق رفتن همانجا بمیرد.همانجا گوشه پارک،سر چهارراه ،پشت میله های دانشگاه،همانجا بمیرد.حرفهایشان که تمام می شود می روند باز همه با هم.در سکوت بعد از همهمه خوابم  می گیرد.کسی بی خبر دست می گذارد روی شانه ام.از جا می پرم کی هستی؟

  ـابراهیم

در ذهنم همه ابراهیم هایی که می شناسم مرور می کنم.از پشت نیمکتهای مدرسه تا حالا.شبیه هیچ کدامشان نیست.می گوید:پیم بیا اینجا خیلی شلوغ است نمی شود حرف زد.

وقتی گم شده ای دنبال هر غریبه ای تا هر جا که بگوید ممکن است بروی.نمی فهمم چند قدم می رویم وچه طوربه آن بیابان وتخته سنگ می رسیم.آهسته دست می کشد روی سنگ.مثل کسی که روزی سر پسری راروی آن گذاشته وکارد را روی گلویی نازک فشرده است.ناگهان از جا می پرم کنارش روی خاک می نشینم.فکر می کردم پیرتراز اینها باشی!در خیال من همیشه پیرمرد بوده ای پدر اسماعیل واسحاق .میخندد:روزی که پیش آزر نشسته بودم ودستهایش را نگاه می کردم شاید درست هم سن وسال تو بودم... نشسته بودم روی سکو ومهارت دستها را تماشا می کردم.

نشسته بود روی سکو ومهارت دستها را تماشا می کرد. دست های آزر را که بت می تراشیدند. آزر دو گودی روی صورت تراشید...نگین را برداشت. جوان محو مهارت دستها بود.نگین به گودی چشم خانه چسبید.جوان به عمق نگین زل زده بود.بگوید یا نگوید مردد مانده بود.

  ـ پدر!

  ـ هان

  ـ این!... نمی بیند!

  پیرمرد بلند خندید.در بین خنده سکوت .از لابلای سکوت خشم واز عمق خشم فریاد: کفر می گویی ابراهیم!این خدای توست

  - ونمی بیند!

  ـ می بیند می شنود این را با خودت تکرار کن.

   تکرار کرد می بیند ،می شنود،...می شنود می بیند.

  سر بلند کرد خودش را دید در مردمک چشمهای پیرمرد.خودش را که آزر شده بود .خودش را که داشت بت می تراشید.

فریاد کرد: نه! نه! نه!...

  ـ تب داری ابراهیم . برو قدری بخواب

 خواب ديد آزر شده است. خواب ديد بت مي تراشد. نفس نفس زنان پريد.  راه افتاد دور اتاق . از پنجره ها کلمه مي آمد. کلمه ها هجي مي شدند و تکرار: از آزر شدن تا ابراهيم بودن تنها يک تبر فاصله است. تبر! تبر! تبر!..........

 سرش را گرفت لاي دستهايش، به خودش دلداري داد: يکي از همه ام همه مي تراشند .همه مي پرستند.

 چشمهاي آزر عمق خالي يک نگين! به سمت تبر خيز برداشت.

 تکيه داده ايم به سنگ وهردو به صحراهاي دور خيره شده ايم مي گويم : باورم نمي شود خودت باشي. يک پيامبر و اينجا کنار من نشسته باشي. عادت کرده ام دور باشي. توي کتابها کلمه باشي . در تصاوير گنگ و مبهم باشي، فرو رفته در هاله هاي نور يا ابهام. باورم نمي شود خودت باشي مي گويند تو خليل خدايي. آن وقت اينجا نشسته باشي کنار من؟

 مي گويد: خدايي که من خليل او هستم بين تو ودلت نشسته است . نزديک تر از دلت به تو! چرا عجيبست که من که فقط پيامبرش هستم اينجا کنارت نشسته باشم؟ کي تورا اين همه از من دور کرده است؟ کي مرا از لمس دست هاي تو ربوده است؟

 بي واهمه چشم در چشم هايش مي دوزم: ابراهيم خسته ام! گريه هاي تلخ مدت هاست بي اشک ، بي صدا به درونم مي ريزند. بغض ها در اعماقم مي شکنند، بي آنکه حتي ته گلو را بسوزانند . انتهاي پيراهن بلند عربيش را مي گيرم: بگو زخم نشکستن کدام بت در من است که اين آتش سرد و سلامت نمي شود؟

 به نخل تنهاي تپه خيره مي شود: درست مثل تو خسته بودم وتنها، وقتي در چوبي معبد را گشودم. با تمام شکاف هاي روحم درگير بودم وقتي لابه لاي پيکرهاي سنگي قدم مي زدم.

 لابه لاي پيکرهاي سنگي قدم بر مي داشت. چه سکوتي سکوت خدايان! تنها صدايي که مي آمد پژواک قدم هاي خودش بود پژواک قدم هاي خودش که از صداي همه خدايان تراشيده بلندتر بود

قدم هاي يک جوان!

مردم به صحرا رفته بودند. در شهر هيچ کس نبود که ببيند اودر پناه ديوارها نرم و بي صدا به معبد آمد.آهسته در چوبي را گشود . هيچ کس نبود که ببيند او چطورمي لرزيد و چه قدر مي ترسيد .

دسته تبر را در مشتش فشرد. ياد کابوسي که ديشب ديده بود افتاد. در آن کابوس تبر را برتن بت مي زد بت را تکه مي کرد وبعد خودش چون نفرين شده اي سنگ مي شد. با دو نگين جاي چشم . خودش بت مي شد و خدايان همه پيش چشمش سجده مي کردند. از انتهاي حنجره اش فرياد زد: نه! دسته تبر را در مشتش فشرد. شانه هايش لرزيدند. تبر را گذاشت کف معبد. دو دستش را گشود. به خطوط دستها خيره شد . چه طالعي در اينخطوط پيدا بود؟ آتش!

 خودش را ديد که در آتش مي سوزانند. خاکسترش را ديد که باد مي برد. کسي ناگهان خاکسترش را از باد گرفت. خاکستري را که از سوختن او بر جاي مانده بود.

 دسته تبر را چنگ زد. بازوهايش جان گرفته بودند. ناگهان بي دليل دلش براي خاکستر شدن پر زد.

  ـ تبر را بالا برد.

  ـ آتش شعله کشيد.

  ـ بالاتر!

  ـ او را بر منجنيق بستند<