|
دنيا كه شروع شد زنجير نداشت ؛ خدا دنياي بي زنجير افريد.
ادم بود كه زنجير را ساخت؛ شيطان كمكش كرد.
دل زنجير شد؛ زن زنجير شد. دنيا پر از زنجير شد و
ادم ها همه ديوانه زنجيري!!!!!
خدا دنيا را بي زنجير مي خواست. نام دنياي بي زنجير
اما بهشت است.
امتحان ادم همين جا بود.دستهاي شيطان
از زنجير پر بود.
خدا گفت : زنجيرهايتان را پاره كنيد. شايد نام
زنجير شما عشق است.
يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد.نامش را
مجنون گذاشتند.
مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري. اين نام
را شيطان بر او گذاشت.
شيطان ادم را در زنجير مي خواست.
ليلي؛ مجنون را بي زنجير مي خواست.
ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد.
ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند.
ليلي زنجير نبود. ليلي نمي خواست زنجير باشد.
ليلي ماند.
زيرا ليلي نام ديگر آزادي است
*******
سلام به همه دوستان عزیز . مدتی هست که خاکستری اینجا پیداش نیست ولی من نمی خواستم زیاد صداشو در بیارم اما بلاخره شما که می فهمیدید . راستش برام ایمیل زده بود که کامپیوترش خراب شده و نمی تونه بیاد و الان هم که موقع امتحانات ترمشون دیگه سرش حسابی شلوغه . دوست نداشتم که یه نفری ادامه بدم . از یه طرف هم از این قهر کردن های وبلاگی خوشم نمیاد به سرم چند بار زد که اینجا رو تعطیل کنم ولی انگار دیگه نمی تونم نمی دونم چرا حس می کنم دیگه حالا که راهی رو شروع کردم باید تا آخرش برم و بیشتر از همه به خاطر حضور دوستای خوبی مثل شما در کنارم بود .
بگذریم روضه نخونم . این مطلبی که اول دیدید خاکستری تو وبلاگ قبلی ما نوشته بود گذاشتم که هم یادی از خودش بشه هم اونایی که این مطلب رو نخوندن اینجا بخونن .
*******
روز برفی :

و من سفیدی برف را
و زلالیت آن را دوست دارم
انگار با من حرف می زند
خوب که گوش می کنم صدایش را می شنوم
با من اینطورا نجوا می کند :
سفیدی را در آغوش بگیر و تا آسمان برو
این رحمت پروردگارت است می دانی؟!!! نمی دانم پاسخش را چه بگویم
اگر بگویم آری دروغ گفتم و اگه بگویم نه ...
شاید سفیدی را به همین دلیل رنگ خوشبختی می دانند
زیرا که فکر می کنند هر دو آنها
از جانب اوست .
و این طبیعت چه صداها در خود نهفته دارد و ما چه گوش های بسته ای داریم !

چند روزه که بیشتر جاها پر برفه من هم از موقعیت استفاده کردم و چند تا عکس گرفتم امیدوارم خوشتون بیاد البته عکس زیاد بود ولی اینا گلچینه دیگه قبول کنید

**********
درس زندگی:
هرگاه گرفتن تصمیم مهمی را دشوار یافتید
بدانید که علتش فقط یک چیز است :
نداشتن تصور روشن از ارزش های زندگی
******
در آخر
گم شده بودم بیآنکه به اداره آگاهی زنگ بزنند . گم شده بودم بی آنکه مادری روی لباسهايم بگريد يا پدری دور تا دور اتاقم قدم بزند وسيگار بکشد. گم شده بودم بیآنکه برای يابندهام جايزهای گذاشته باشند، زير ملحفههای بيمارستان را بگردند يا کشوهای سردخانه را يکی يکی بيرون بکشند
...
ـ ابراهيم مي داني گم شدم؟
ـ مي دانم.
پي چيزي مي گردم. بزرگترها مي گويند : نرو ما پيراهن ها پاره کرده ايم.
ـ مي خندد: پسرم! رفتن پيشاني نوشته آدمي است. منکر نا گزير!
ـ مي گويند : کوچه ها بن بست است.
ـ خانه او در انتهاي بن بست هاست.
ـ ميگويند: اگر بروي سنگ به سرت مي خورد يا سرت به سنگ!
ـ پسرم! زخم سرهاي به سنگ خورده را او مي بندد.
ـ مي گويند چاههاي عميق در راهست.
ـ از عمق چاه ها او تورا عزيز مصر بيرون مي آورد . معشوق هزار زليخا
این چند خط از داستان زیبایی است که دوست خوبم دیگرستان در وبلاگش گذاشته بود .
من با اجازه ایشون داستان رو کامل جمع کردم و تو یکی از پست های وبلاگ گذاشتم
خودم خیلی خوشم اومد اول نخوندم ولی بعدا آفلاین خوندم توصیه می کنم حتما داستان رو بخونین و نظرتون رو هم یا اینجا یا تو وبلاگ دیگرستان بگید .
متن کامل داستان رو اینجا بخونید
|