تبليغاتX
طوفان دیگری در راه است...
 
 
   
 
 

طلوع فروردین

دمید این همه گل

شکفت این همه رنگ

زمین به ما آموخت

زپیش حادثه باید که پای پس نکشیم

مگر کم از خاکیم؟

نفس کشید .

 ما چرا نفس نکشیم ؟

 

  

 

 

***************************

 

همه جا هلهله ای است

شور و شوقی

گفتنی هاست که گویند به هم

گویند که عید است

راست یا که دروغ

 نمی دانم

فقط دانم که :

 

ساعتی بود غمین

خسته ترین

سخت ترین لحظه او بود

که با اشک و گریه قدم می زد

و می رفت

به صحرا

به زمینی که در آن خفته

چندی است برادر

که آرام

بعد آن حادثه سخت

آن واقعه

آن همه سوزو گداز

بر آورد ندایی

اشک و آهی

نگاهی چند

در یاد آن لحظه پر حادثه

آهی و نگاهی

پر ابهام

به آن دشت

به برادر

به عزیزان برادر

به علمدار

که پریشان پریشانی او بود

بیانداخت

چه سخت است

چه سخت است

زینب بعد همه

بعد جوانان بنی هاشم

و اصحاب

چه بی تاب و غریبانه

او بود و کودکانی

و اسارت

و با خود همی گفت

که این بود سزای ما؟

که نبود

هر دم و هر لحظه نگاه می کرد

و بر دشت می گفت

که صد وای به من

درد عظیمی است

برادر نیست

تا کنم هستی نا قابل خود را

به فدای قدم یار

در این پرده سوزنده صحرا

غرق در قصه خود بود

اسیر غم خود بود

پر از ماتم خود بود

که بر قفل قفس دید کلیدی

ولی

چه کلیدی

ای آب چه کلیدی

که دیگر نداشت سود

به یاد دل تشنه

علمدار

کودک آغشته به خونی

که چگونه قربانی آبی است

و ای آب

چه دردی زدی  بر دل

چه کردی در این پرده آخر

تو غوغا

نقش اول تو بودی و

ولی سوختی از بازی یاران

آب شدی از این همه سوز

شرمنده شدی

ز روی مشک بی آب

ز علمدار

40 روز و 40 شب

همگی درد

همه با سوز و فراق

گذشت و اکنون

منم ای سالار کنارت

هم اکنون

ز دلی پر خون

کنم آهی که سوزد زمین

گریان شود آسمان و عرش

و فلک و غیر

که شاید کم شود از بار اندوهم

ولی نه نباشد

ندارد زخم احساس مرهم

هیچ ندارد مرهمی

و تو ای برادر

دعا کن

که بیایم به برت

قطره اشکی

نه سیلی

برافشانم از چشم

ز دو چشمان خسته

به روی شانه هایت

که بدانی

ندارم کسی تا بگویم غمی چند

ولی عاقبت من چنین است

و فراری نیست

آخر نامی است مرا

آری زینب

و امان از دل زینب ...

 

 

 

 

 ***************************

 

 

 

این نجواها را دانم

خوب هم دانم

و دیگر ندانم که چه عیدی است

عید بر این همه غم ؟

نیست

که هنوز نرفته از یاد

این همه سوز و همه آه

که زمین روی ندارد

که لباس سبز

بر پیکر خود بنشاند

ولی افسوس

که همه خفتگان جمع

همه شادند

نخواهم عید

شاید که باشد قدمی چند

بر این عرصه

مرهمی بر دل زینب

بر دل افلاک و زمین

کاش که بتوانم

که اگر نه

جز آهی و فغانی

ندارم همی چند

و وای بر من از آن روز

که شاد باشم زین همه غم

 

 

 ***************************

 

 

جا داره اول از هر چیزی آرزوی سالی خوب و پر از شادی و موفقیت براتون داشته باشیم .

و ایام شهادت بزرگان دینمون : اربعین شهادت امام حسین و یارانش و سالروز شهادت امام حسن (ع) و امام رضا (ع) و رحلت پیامبر اکرم (ص) رو به همه شما تسلیت بگیم .

 

 همیشه شاد باشید ( البته غم بعضی موقع ها خوبه که به ما یه چیزایی یاد بده )

 

این عید بر شما تبریک و تسلیت !

 

 ***************************

با آرزوی بهترین ها برای تمامی شما دوستان عزیز

 سال خوبی داشته باشید

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
 

دو روز مانده به پايان جهان‏،‏

تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

 

 

پريشان شد و آشفته و عصباني.

نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.

داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد.

جيغ كشيد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد.

آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.

به پروپاي فرشته ها و انسان پيچيد‏، خدا سكوت كرد.

كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد.

 

 

دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد.

خدا سكوتش را شكست و گفت:

عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت.

تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي.

تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

 

 

لا به لاي هق هقش گفت:

اما با يك روز … با يك روز چه كار مي توان كرد؟!

خدا گفت:

آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند‏،

گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي يابد‏،

هزار سال هم به كارش نمي آيد.

 

 

و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت:

حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد.

اما مي ترسيد حركت كند‏، مي ترسيد راه برود‏،

مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد.

 

 

قدري ايستاد …

بعد با خودش گفت:

وقتي فردايي ندارم،‏ نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد.

بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم.

 

 

آن وقت شروع به دويدن كرد.

زندگي را به سر و روي اش پاشيد.

زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد.

چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود.

مي تواند بال بزند.

مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.

مي تواند …

 

 

او در آن يك روز، آسمان خراشي بنا نكرد.

زميني را مالك نشد. مقامي را به دست نياورد، اما …

اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد.

روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد.

 

 

سرش را بالا گرفت و ابر ها را ديد

و به آنها كه او را نمي شناختند‏ سلام كرد

و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.

او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد‏.

لذت برد و سرشار شد و بخشيد‏ عاشق شد

و عبور كرد و تمام شد.

 

 

او همان يك روز زندگي كرد،

اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند:

 

امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
 

 وقتي از خونه ميام بيرون،وقتي توي ماشين نشستم،وقتي كه بين اين همه آدم راه ميرم 

 بدون آنكه قبلاً متوجه رفتاراشون باشم؛آدم هايي كه واسه يه لقمه نون

،دو لقمه نون،چند لقمه نون؛مشغول كار و يا دنبال كار هستند،وقتي اين همه خستگي و فشارهاي

عصبي كه به جاي يه لقمه نون وشايدم به همراه همون يه لقمه نون يا چند لقمه نون؛

خوراك اين مردمه،وقتي اين همه آدم بعد از اين همه خستگي و فشار وشايدم فرار،

به گوشه اي پناه مي برن يا خونه يا تو خيابون يا ...اصلاً وقتي مي مونه واسه سنجيدن

 رفتار و گفتار و كردارشون تو روزي كه سپري شد؟؟؟؟؟

اصلاً بي خيالهِ وقتي كه بايد هر روز خودمونو بسنجيم،خودمو ميگم،چقدر ترازومو

 ميزون كردم،چقدر خودمو با خودم سنجيدم،چقدر خودمو با اطرافيانم تو كره هستي

 (نه اين شهر و اين كشور) سنجيدم؟؟؟؟چرا اين همه اختلاف بين كفه هاي

 ترازوم وجود داره؟؟؟؟

همش واسه اينه كه وقتي واسه خودم نذاشتم تا فكر كنم وببينم بلههههههههههه... !!

 واسه اينه كه تو اين دنيا خودمو گم كردم .همين كفه ترازوست كه كمك مي كنه

 تا نقاط ضعفمو برطرف كنم و نقاط قوتمو بشناسم والبته پي ببرم به اون چيزايي كه

 در توانم بوده و باعث ترفيع مقام و موقعيت و ... من مي شده! !

 **************

   

من به مهماني دنيا رفتم:

    من به دشت اندوه،

    من به باغ عرفان،

    من به ايوان چراغاني دانش رفتم.

    رفتم از پله ي  مذهب بالا.

    تا ته كوچه ي شك،

    تا هواي خنك استغنا،

    تا شب خيس محبت رفتم.

    من به ديدار كسي رفتم در آن

    سرعشق                                                                                                                                                                                                                  

 

 مداد خاکستری

زندگی شهد گلی است

زنبور زمان می مکدش

آنچه می ماند عسل خاطره هاست

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
 

دیروز، وقتی کسی در حضور من

اسم تو را بلند گفت

طوری شدم ، که انگار گل رزی از پنجره ی باز

به اتاق افتاده باشد.

امروز که با همیم

رو به دیوار کردم

رز! رز چه شکلی ست؟

آیا رز ، گل است؟ شاید سنگ باشد.

ای ساعت بد هنگام

چرا با ترسی بی دلیل می آمیزی؟

هستی – پس باید سپری شوی

سپری میشوی – زیبایی در همین است.

هر دو خندان و نیمه در آغوش هم

می کوشیم بتوانیم آشتی کنیم

هر چند با هم متفاوتیم

مثل دو قطره ی آب زلال.

من انسان... تو خدا...

 اونایی که اینجور مطلب ها رو دوست دارن حتما یه سری به وبلاگ مهرداد بزنن حتما خوششون میاد .

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 

pictofxt

Desert Float Template

Advanced Web Design Center Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین