|
در شهری عابدی بود که از لحاظ درجات الهی زبا نزد خاص و عام بود .
همه میشناختنش . روزی ایل و تبار شیطانی تصمیم گرفتند اورا فریب دهند .
هر کسی نظری داد کسی گفت: او را به گناه دعوت می کنم ولی سردسته آنها گفت که این راه عملی نیست چون به این سادگیا نیست .
بلاخره یه نفر گفت من اونو از راه اعتقاداتش و عبادتش فریب می دم همه موافقت کردن .
به مسجد رفت و با حال گریه و زاری جلوی او شروع کرد به عبادت و مرتب سجده می کرد .
عابد تعجب کرد گفت تو چگونه اینطور سخت با گریه زاری خدا رو صدا می زنی؟
گفت من گناهی کردم که باید زحمت عبادت را به خودم دهم .
گفت گناهت چیست بگو تا من هم انجام دهم و این شوق رو به خدا پیدا کنم !
گفت در فلان محل زن فاحشه ای است به نزد او برو.
عابد رفت و مردم خیال کردن که برای نصیحت زن پیش او می رود.
در زد و زن در را باز کرد و گفت برای منظوری به نزد شما اومدم.
زن گفت تو خجالت نمی کشی ؟ تو دیگه چرا ؟ هر کس این سخنان رو به تو گفته قصد فریب تو را داشته است برو و حیف است که ارزش خود را زیر سوال ببری
شخص رفت.
از جانب خدا به فرشتگان ندا رسید :
به بزرگی و جلالم قسم که این زن را عذاب نمی دهم چون مانع از به گناه افتادن بنده ام شد !
***********************
"انسانیت" روح خداست بر زمین.خدایی که
در میان مردمش میگردد و از عشق
میگوید و راه زندگی را به آنان نشان میدهد.
و اما در مورد شمارش بگم که زیاد فکر نکنید...
چیزه سختی نیست ...داریم نزدیک میشیم!!
و حالا: ۵ 
جاری باشید...
|