|
/
نامی نداشت . نامش تنها انسان بود و تنها دارای اش تنهایی .
گفت تنهایی ام را به بهای عشق می فروشم کیست که از من قدری تنهایی بخرد ؟
هیچ کس پاسخ نداد .
گفت : تنهایی ام پر از رمز و راز است ، رمزهایی از بهشت ، رازهایی از خدا ، با من گفتگو کنید
تا از حیرت برایتان بگویم
هیچ کس با او گفتگو نکرد .
و این همه تن ، تنها فانوس کوچکش را برداشت و به غارش رفت . غاری در حوالی دل .
می دانست آنجا همیشه کسی هست که تنهایی می خرد و عشق می بخشد .
او به غارش رفت و ما فراموش کردیم و نمی دانیم که چه مدت آنجا به سر می برد .
و ما سال هاست که چشم به راه دوخته ایم نه بهتر بگویم چشم ندوخته ایم که اگر دوخته بودیم می آمد
می آمد و تنهاییمان را از ما می گرفت .
می آمد و ما را با این همه درد تنهایی تنها نمی گذاشت .
ولی نه انگار خود او تنهاتر از همه است .
چون او همیشه با ماست ولی ما چشم روی این واقعیت می بندیم
ولی هیچ گاه طلب نکردیم که تنهاییش را پر کنیم
کاش می خواستیم …
کاش …
نامش تنها انسان است و تنها دارایی اش ، تنهایی

************
+ امیدوارم تو این روزهای بزرگ به معنای حقیقی وجود این عزیزان برسیم و بیشتر از همه هم روی صحبتم با خودمه ! حالا ما چند تا نوشته اینجا می نویسیم بقیه خیال می کنن چه خبره نه من خودم از همه شماها بدترم
اینقدری که خودم شرم می کنم که اینطور نوشته هایی بنویسم ولی نتونم ذره ای خودم رو کنارش احساس کنم … می دونم که همیشه پیشم هست می دونم ولی من چرا نخوام پیشش باشم .
+ راستی فعلآ قسمت نشد بریم مشهد … احتمالا این هفته میریم ...
+ خدایا ببین این دست ها رو که به سویت بالا آمده و رهایی می خواهند ، نمی خواهند دیگر تنها باشند .
************
+ حرف آخر :
پیامبری از کنار خانه ما رد شد . لباس های ما خاکی بود . او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید .
لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبمان را از زیر لباسمان دیدیم .
پیامبری از کنار خانه ما رد شد . ما هزار در بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید . پیامبر برایمان کلیدی آورد . اما نام او را بردیم . قفل ها بی رخصت باز شدند .
من به خدا گفتم : امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد .
امروز انگار اینجا بهشت است .
خدا گفت : کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی
بهشت همان قلب توست .

************
+ آرشیو مطالب وبلاگ در مورد امام زمان (عج)
اللهم العجل الولیک الفرج 
|