|
شلوغ بود
جمعيتي در پي يك نفر
و او متحیر و حيران از اين ماجرا
و اين كه او را كجا مي برند
با خود مي گفت : كجا چنين با عجله
اما حيف كسي صدايش را نمي شنيد
هرچه او فرياد مي زد بي ثمر بود
و همچنان در ميان دستان ديگران مي رفت
به جايي رسيدند
ناخودآگاه چيزهايي به ياد آورد
انگار برايش آشنا بود
وا حسرتا كه دير فهميد
زماني كه تا دو قدمي گودالي رفت
و او را در آنجا نهادند و
رفتند ...
آنگاه بود كه تمام غم هاي عالم
يكجا بر قلبش چيره شدند
و آن زمان تنهايي را با تمام وجود حس كرد
خواست بلند شود
كه بي فايده بود ...
سرش به سقف خانه اش خورد
مي دانست خانه خوبي ندارد
چون خود ساخته بودش
لحظاتي پر اضطراب بر او مي گذشت
و فرياد مي زد
اما ...

ناگهان از خواب پريد
صورتش پر از دانه هاي ريز عرق شده بود
هنوز در هول و هراس خواب كه ديده بود
باد مي وزيد
و درخت پشت پنجره
سكوت را مي شكست
و بر ترسش مي افزود
با خود در فكر رفت و
شروع كرد بر گريستن
كه چرا اينقدر دور بود از او
حدود سحر بود
وضويي گرفت و نمازي خواند
كه شايد كمتر نمازي
در عمرش اين چنين خوانده بود
سر به سجده گذاشت و
خدا را سپاس گفت
به خاطر يادآوري به موقعش ...
|