تبليغاتX
طوفان دیگری در راه است...
 
 
   
 
 

 

 
 
من از او خش خشی بیش به یادگار ندارم
گرچه زمانی پاییزِ او
تمام فصلهایم را ورق زد...
 
****
پی نوشت :
 
+ هنوز صدای خش خش برگهایی که  از درخت خاطراتم افتادند در گوشم زمزمه می کنند...
 
+ نمی شد که از پاییز ننویسم آخه ...
 
 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
 

 

  

و باز تكرار مكررات

اما اين تكرار ملال آور نيست

تكراري كه نام تو در آن است

چگونه مي تواند كسي را رنجور سازد؟

جز اين است كه نامت آرامش دلهاست ؟

من اين آرامش را

هرچند در سايه تكرار

دوست دارم

آن زمان كه فشارهاي زميني

مرا هرچه محكمتر

به اين زمين جذب مي كند

تنها اين آرامش است

كه به من قدرت مي دهد

تا بال هايم را

از غبار و خاك بتكانم

و در صدد پرواز برآيم

پرواز كه نه

شايد تنها جهشي به سوي آسمان

راست مي گويند كه

" با بال شكسته پر كشيدن هنر است

اين را همه پرندگان مي دانند "

حال من به دنبال مرحمي

براي بال هاي مجروحم مي گردم

و چه درماني بهتر از نام تو؟

و چه طبيبي مهربان تر از تو؟

و شرمندگي تنها دارايي ام است

هر سال در اين زمان

جز ظرفي خالي چيزي ندارم

مي دانم كه تو خوب وظيفه ات را مي داني !
بخشش..

اين خصلت تمام كريمان است .

 

 

اما مرا به وظيفه ام آشنا كن

و گامي استوار ده

تا در راه عمل قدم نهم

مي داني كه بار مشكلاتم سنگيني مي كند

مي دانم كه باعث

بسياري از آنها خودم هستم

و برخي از آنها امتحانات تو

گرچه

" هرچه از دوست رسد نيكوست"

اما مرا ظرفيت درك اين سخن عنايت فرما

شايد چون ديگر بندگانت

خوب نتوانم كلامي زيبا

براي نجوا با تو بيابم

اما...

مي دانم كه سادگي را دوست داري

وقتت را نگيرم

بندگاني بهتر از من داري

كه تو را مي خوانند .

در اين ماه مبارك

مرا بپذير

مي دانم كه روسياهم

اما تو كه بخشنده اي

ببخش...

ببخش...

ببخش...

 

********

 

پی نوشت :

 

+ گاهی اوقات باید همه چیز رو از نو شروع کرد ...

 

+ آرشیو مطالب قبلی وبلاگ محفوظه و می تونید مراجعه کنید و مطالب قبلی رو ببینید ...

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
 

باز هم سر هیچی با مامانش دعواش شد.

با عصبانیت اومد توی اتاق و در پشت سرشو قفل کرد.

نگاهی به در و دیوار اتاق انداخت.هیچ صدایی از بیرونو نمی خواست بشنوه،پنجره اتاق رو بست،روی تخت نشست،بعد از چند وقت تازه داشت فکر می کرد به همه چیزهایی که توی این چند سال گذشت.حرص می خورد و عصبانی بود،نمی تونست داد بزنه تا حرف خشکیده ی دلشو از اون حنجره لا مصبش به گوش همه برسونه حتی دلش نمی اومد که چیزی از وسایل اتاقشو بشکونه،تنها راهی که تو اینجور مواقع بلد بود "خوردن" بود،تا خرخره می خورد تا خفه شه تا همه از دستش راحت بشن تا اون هم همین طور.رفت بیرون،بعد با یه جعبه شکلات و یه بسته لواشک برگشت و روی تختش تمرگید_یه شکلات،یه گاز از اون لواشک ترش،هی می خورد و می خورد_یاد دفترش افتاد،دفتری که از چشم همه دور بود زیر اون همه کتاب،اونو برداشت ورق زد و خوند تک تک اون لحظه های خوب و بد اون چند سالو،دیگه هیچ حسی که قبلاً داشتو نداشت؛انگار ریشه اش خشک شده بود،خیلی راحت ورق می زد انگار نه انگار تا همین یه سال پیش هر وقت یه صفحه از اون خاطراتشو می خوند با تموم وجودش تمام لحظه ها رو حس می کرد و باهاشون لبخند به لبش می شست یا اشکاش جاری می شد_یکی دیگه،این یکی انگار خوشمزه تر بود ولی کاغذ روش قشنگ نبود_وقتی به تاریخ پایین هر خاطره ای می رسید،می دید که تمام حرفایی که دیشب به دختر خاله اش زده بود،از شروع و تموم شدنش و هر چیز دیگه ای که این وسط اتفاق افتاده بوده،درست بازگو کرده بوده،اون هم فقط گوش می داد و شاهد هق هق گریه های اون بود و گاهی اونو دلداری می داد که گریه نکنه!!

چقدر سریع ورقای کاغذ،ورق خوردن...آخرین نوشته مربوط به آخرین خاطره نبود،یادش بخیر خاطره آخر که اون هم به همین سرعت ورق خوردن ورقای این دفتر،واسش ورق خورد_لواشک تموم شد،همیشه لواشکای مامان بزرگ ترش و خوشمزه بود،کیسه اشو پرت کرد اونور،دستاش چسبناک شده بود،می خواست کاغذ شکلاتایی که خورده بود و بشماره هر چند که هیچ اهمیتی واسش نداشت که قراره چند تا جوش روی صورتش بزنه_حالا که همه چیز واسش تموم شده، نمی دونه با این دفتر نیمه تموم چی کار کنه،بندازتش دور یا نگهش داره تا براش تلنگری باشه که از کجا به کجا رسیده و دیگه تو جاده خاکی نزنه_هنوز صدای آهنگای گوشیش توی اتاق میاد،یکی تموم میشه یکی دیگه شروع می کنه به خوندن،یکی شاد مثل خاطره های شیرینش یکی غم انگیز مثل خاطره های  تلخش...

ای کاش دوران کودکی هیچ وقت تموم نمی شد  

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
 

 

یکی از دوستان کامنتی در مورد مطلب مربوط به امام زمان در پست قبلی گذاشته بودند که مناسب دیدم که نظرم رو با نظر ایشون رو بذارم که شما هم نظراتتون رو بگید تا شاید به نتیجه خوبی برسیم همگی ...موافقید /؟

سلام دوست خوبم ..
خوب شد که پرسیدی شاید این سوال خیلی از این ماها باشه ..
چند تا نکته به ذهنم میاد میگم امیدوارم بتونم به جواب نزدیک بشم ...
اینا همه نظر منه و شاید هم نادرست باشه! :
اولا این که خیلی از کارا رو ما دلیلش رو نمی فهمیم و نخواهیم فهمید !
مثلا اینکه چرا ما تو دوره پیامبر نبودیم ؟!
چرا امام علی امام اوله و امام حسین امام سوم ؟
و سوالاتی از این دست ...
و این فکر نکنم به اصل موضوع مثلا امامت اونا خدشه ای وارد کنه این یه بحث.
امام زمان فکر نکنم به خاطر کسی بخواد بیاد و حکمت حضورش چیزی بالاتر از این هاست و این که مثلا میگن برای انتقام از جدش و خون امام حسین (ع) اینها مصداق هست و دلیل اصلی ضهور حضرت چیزی بالاتر از اینهاست ...
ببینید ما یه دلایل ظهور داریم و یه علائم ظهور !
این دو تا خیلی نزدیک به هم و در عین حال دو چیز خیلی متفاوتند ...
مثلا از علائم ظهور میگن قیام خراسان است و چیزهایی مثل این ولی آیا اگر زمانش نرسیده باشه و یا امام شرط لازم که همون وجود یارانش باشه فراهم نشده باشه ظهور می کنن ؟

خوب این از این ...
درسته که اسلام واقعیته ! اما این که میگی ماهیت نداره رو متوجه نمی شم پس این همه که ما با اسلام در طول روز سر و کار داریم چیش میشه ؟
پس ما قیام امام حسین رو چی می تونیم تلقی کنیم ؟
برای دفاع از اسلام بود یا نه ؟
پس خود واژه اسلام درسته که واقعیته و یا به قول شما خود خداست . اما جزئیات اون رو خیلی راحت میشه به بازی گرفت . همینطور که به بازی گرفته می شده و داره میشه !
زمان قیام امام حسین اسلام داشت به سمتی می رفت که فقط به قول پیامبر یه اسم ازش باقی می موند و این قیام بود که اون رو نجات داد !

من زیاد نمی خوام روی این مسئله بحث کنم چون موضوع مهدویت چیزیه که خیلی شناخت کمی داریم روش و در اهمیت اون فقط همین رو بدونین که چند وقت پیش رئیس جمهور آمریکا هیئتی رو برای تحقیق و بررسی روی این موضوع تشکیل داد ...
من فقط اینا رو گفتم که زمینه ای برای بقیه دوستان بشه که از این بحث چیزی هم عاید ما بشه با نظراتشون ..

در آخر هم بگم که اگه ادعای عشق به امام رو من می کنم که وای به حالم با این حال و روزم ...
عاشق امام زمان شخصیت بزرگی مثل امام صادق (ع) هست که می فرماید : اگر در زمان ایشان باشم تمام عمر خدمتشون رو می کنم ( محتواش اینه دقیقش یادم نیست)

از دوستان هم خواهش می کنم که نظری که می دن مفید باشه نه فقط به صرف تایید یا تکذیب و یا اینکه بدو بیا من آپم و از این حرفا ...
امیدوارم زمینه ای به وجود بیاد که اینجور بحث ها طرفدار پیدا بکنه و ادامه داشته باشه ...
از دوست خوبم هم که یکی از نزدیکترین دوستان خودم هست تشکر می کنم ...
جسارت نباشه ما نخواستیم جواب بدیم به شما من فقط نظرم رو گفتم ...
همین .

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
 

 

با همه بی سر و سامانی ام

 

باز به دنبال پريشانی ام

 

طاقت فرسودگی ام هيچ نيست

 

در پی ويران شدن آنی ام

 

آمده ام بلکه نگاهم کنی

 

عاشق آن لحظه طوفانی ام

 

دل خوش گرمای کسی نيستم

 

آمده ام تا تو بسوزانی ام

 

آمده ام با عطش سالها

 

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

 

ماهی برگشته ز دريا شدم

 

تا تو بگيری و بميرانی ام

 

خوب ترين حادثه می دانمت

 

خوب ترين حادثه می دانی ام؟

 

حرف بزن ابر مرا باز کن

 

دير زمانی است که بارانی ام

 

حرف بزن حرف بزن سالهاست

 

تشنه يک صحبت طولانی ام

 

ها... به کجا می کشی ام خوب من؟

 

ها... نکشانی به پشيمانی ام

 

اگه وقت داريد ادامه مطلب رو بخونيد اگر كه نه عيدتون مبارك

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید ادامه مطلب | 
 
 
   
 
 

 

 

اهالي يك دهكده تصميم گرفتند

 تا براي نزول باران دعا كنند،

همه مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند

و تنها يك کودک

 با خودش چتر آورده بود و اين يعني ايمان

 

*****

پینوشت :

وبلاگ ما کم کم داره میره تو ۳ سال برای ادامه کار چه پیشنهادی دارید ؟

چون می خوام یه تنوعی به وجود بیارم

البته ممکن هم بود که تعطیل بشه و یه وبلاگ جدید بزنیم

حالا تا نظر شما چی باشه !

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 

pictofxt

Desert Float Template

Advanced Web Design Center Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین