|

- سلام
سلام
- خوبي؟ ممنونم ،تو خوبي؟
- مرسي ،ميشه با هم صحبت كنيم ؟
....
اين چند خط يك نقطه شروع بود. همان نقطه اي كه خيلي از آدم ها براي يك شروع به دنبال آن مي گردند. اما اين كافي نبود ،هميشه شروع به ادامه نياز داره تا بتونه خودش را با اون معنا كنه. اين نقطه شايد براي خيلي ها مشترك باشه اما ادامه اش مثل شعاع هاي نوري كه از يك منبع نور خارج ميشه براي هركسي متفاوت به نظر مي رسه. از اين بحث كه بگذريم بايد دنبال ادامه بگرديم .
همون ادامه اي كه ما رو به خيلي از ماجراها مي رسونه...
آشنايي اين دو گرچه در نظر خيلي ها غير متعارف و شايد بي معني تعريف مي شد اما براي اون دو نفر اين چنين نبود. همين آشنايي بود كه پنجره تازه اي رو به دنياي دور و برشون باز كرد.
پسرك تازه طعم يك رابطه اين چنيني رو مي چشيد و البته دخترك هم همينطور ! ...
داشت فكر مي كرد كه دو تا آدم با اين همه تفاوت ولي فقط با داشتن يك نقطه مشترك چطور مي تونن اينقدر زود توي زندگي هم براي خودشون جا باز كنند و اون نقطه مشترك جز اين نبود كه هر دو در خانواده اي بودند كه بهترين دوست آنها در آن خانواده تنهايي بود ،بهترين رفيق روزهاي دلتنگي شان يك قلم و كاغذ و بهترين يارشان يك بغض در گلو مانده ...
انگار خوب دو نفري تو راه همديگه قرار گرفتن . بدون اين كه متوجه بشن روز به روز به همديگه بيشتر عادت مي كردند . عادت كردن به يك سلام و خدا حافظ . عادت به ...
اينا همه براشون شده بود عادت و اونها اينو نفهميدن تا اينكه يه روز ...
يه روز جفتشون فهميدن كه اين عادت داره تو زندگيشون جا باز مي كنه
و اون روز يه شروع بود ...
ادامه دارد ...
*********

«همه چيز از ياد آدم ميره
مگر يادش كه هميشه یادشه »
يادمه يه روزي
فكر مي كردم كه زمان
فراموشي مي آره
اما حالا به اشتباهم پي بردم
من فراموش كردم
اما نه اون چيزي رو كه
فكرش رو مي كردم !!!
*******
پي نوشت :
+ اول شرمنده كه يه كم دير شد .. اين ماجرايي كه شروعش رو نوشتم تو شش سكانس ادامه داره اگه خوندين و دوست داشتيد ادامش رو بدونيد شماره هاي بعدي رو هم بخونيد ...
+ خوب نگاه كن ببين تو هم مثل آدماي قصه ما نيستي ؟ بهترين دوستت كيه ؟!! ...
+ زندگي رو دوست دارم اما ...
|