|

براي يه نويسنده خيلي مهمه كه داستانش رو چطور تموم كه حتي مهم تر از شروع شدن اون .
نويسنده ماجرا اين دو نفر هم چون نويسنده ماهري بود (!) انگار خوب پاياني براي اين داستان انتخاب كرد كه ...
اونا تو سكانس قبلي فهميدن كه ديگه اون آدم قبلي نيستن و حالا ديگه بايد طور ديگه اي به ماجرا نگاه كنن. فكر اين كه حالا بزرگتر شدن و بايد تصميم بزرگي بگيرن خيلي اذيتشون مي كرد.
از طرفي هم دوست داشتن پايان خوبي براي داستانشون بازي كنن كه خودشون دو نفر كه مهمترين بيننده هاي داستان هستند و بقسه كه شنونده اون هستن ازش لذت ببرن ...
هميشه آرزو داشتن كه به اينجا كه رسيدن كاري كنن كه با بقيه فرق داشته باشه . اونا نمي خواستن كه با پايان بد روي همه خاطرات خوب گذشته خط قرمزي بكشن. براي همين فكر كردن و فكر كردن و ...
حالا تازه فهميدن كه به خيلي چيزايي كه بايد دقت مي كردن توجه نكردن و حالا دارن تاوان اون بي توجهي ها رو هم پس مي دن.
انگار دست روزگار داشت سند جداييشون رو به دست خودشون امضا مي كرد ،همون دستي كه سند دوستيشون رو براي امضا جلوشون گذاشت ...
فكر نمي كردن كه به اين راحتي ماجراي اونا هم به يه داستان تبديل بشه اما شد...
ديگه فرصتي براي موندن نداشتن . رفتن تا شايد ثابت كنن كه هميشه براي اثبات دوست داشتن نبايد بموني ! گاهي براي اين كه ثابت كني طرفت رو دوست داري بايد بري ...
گاهي براي ماندن بايد رفت...
پایان...
*******
پنجه درافکنده ایم با دستهایمان به جای رها شدن سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را به جای همراهی کردنشان! عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه...
احمد شاملو
*******
پی نوشت :
+ نمی دونم برداشت کلی شما چی بود از این به اصطلاح داستان ! اما فقط دوست داشتم چیزی که خیلی الان داره دور و بر ما اتفاق میفته رو بیان کنم ...
+ این روزا همش دارم به چیزایی فکر می کنم که با زحمت بدست آورده بودم و حالا دارم از دست میدم..
+ خنده بر لب ميزنم تا كس نداند راز من
ورنه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت
|