تبليغاتX
طوفان دیگری در راه است...
 
 
   
 
   

سال نو تسلیت !!!


چرا که هنوز
کهنگی لباس روحم
سیاهی دیوارهای قلبم
و خزان باغ دلم را
را احساس می کنم

من هنوز یاد نگرفته ام
به شیوه خرس ها
از خواب زمستانی برخیزم
هزاران سال هم که بگذرد
زمستان تنها فصل زندگیم است



من هنوز تازه شدن
شکوفه زدن
سبز شدن را
از کهنه درختی نیاموخته ام

سال جدید است
اما من تازه بودنی
در آن نمی بینم
بگذار بگویند

  اما این سال برای من
هیچ فرقی ندارد
تا زمانی که یاد نگیرم
هر روز باید رویید
هر روز  باید زیست
و  هر روز  پژمرد ...

خودم

********

چقدر بی رحمی است

 کسی را برای استفاده ای

 به خانه ات بیاوری ...

و بعد از چند روز

 جنازه اش را پس بفرستی

 چه سرنوشت غم انگیزی دارند

 این ماهی های قرمز ... 

 خودم

********

 

من تمام آرزوهايم را

در كودكي به دست خاك سپردم

 تا شايد روزي كه

 مرا به خاك مي سپارند

 به من برگرداند ...

خودم

********

 

دلم مدت هاست آتش گرفته

چهارشنبه آخر سال جایی نرو

کافی است به سراغ قلبم بیایی

عجیب سر و صدایی برپاست ...

 

خودم

********

پي نوشت :

+ همگي سال خوبي داشته باشيد گرچه شايد همين تكراري شدن اين جملات است كه ديگر در ما اثري ندارند . سال خوب داشتن را نبايد آرزو كرد بايد سالي خوب براي خود بسازيم . هر سالي هم از به هم پيوستن همين روزها ساخته مي شود پس تو امروزت را بساز فردا حتما سال خوبي در انتظارت خواهد بود...

+ ‌به دليل كمبود وقت نشد كه يه بازي راه بندازيم . بيخيال... مگه ما هنوز هم بچه ايم ؟!!!

+ شايد يه جمله قشنگ بتونه بهترين هديه تو به يك نفر باشه ... اينقدر دنبال كليشه نباش . كافيه بهش بگي دوستش داري البته با دلت نه با زبوني كه صد بار اين جمله رو ميزنه و ...

دوستتون دارم ...

آرزومند آرزوهاتون ..

يا علي...

  

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
   

بعد از مرگم

 انگشتانم را قطع كنيد

 تا در انگشت نگاري آن دنيا

 نزد پروردگارم رسوا نشوم

 

 چرا که هنوز اثر انگشتم

 بر روي خيلي از گناهان اين عالم

نقش بسته است !!!

 

 

 خودم

*******

بازی اینترنتی :

 

توسط بچه های وبلاگ مهتاب مهربون به یه بازی دعوت شدم که توش باید هفت تا از آهنگ هایی رو که دوست داریم رو معرفی کنیم و هفت نفر جدید رو دعوت کنیم ...

 

۷ آهنگ اولی که مورد علاقه منه :

 

کل آلبوم هفت تایی موزیک بی کلام مرحوم بابک بیات !

 

من کسی رو دعوت نمی کنم اگه کسی دوست داشت بنویسه من هم برای این نوشتم که پیشنهاد دوستام رو رد نکنم ... 

 

+ کاش ما می تونستیم از این شیوه که الان تو وبلاگا مرسوم شده یه استفاده خوب تر و مفیدتر ببریم مثل وبلاگ سارا خانوم که با توجه به اهانت های جدید اروپایی ها به پیامبر اکرم یه بازی جالب راه انداخته بود ...

حالا من هم دوست دارم برای عید یه بازی ترتیب بدیم منتها هم حساب شده باشه هم اینکه مفید !

هرکس نظری داشت بگه ...

 

  

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
   

اصلا نمی دونم چی می خوام بنویسم و شاید نمی دونم چی باید بگم .پارسال اینجور موقع ها بود که خودم رو داشتم برای یه سفر آماده می کردم . یه سال گذشت و دوباره دارم میرم ..

فقط نمی دونم با چه رویی باید برم و  چه توجیهی بیارم برای کارایی که تو این یک سال کردم و همشون برخلاف چیزی بود که اونجا با خودم و خدا و ... عهد کرده بودم

حلال کنید

 

*********

پندار ما این است

که ما مانده ایم و شهدا رفته اند

اما حقیقت آن است

که زمان ما را با خود برده است

و شهدا مانده اند !...

شهید آوینی

********

پی نوشت :

+ اینم یادگار سفر پارسال

+ نظرخواهی این مطلب غیر فعال است . دلیل خاصی نداره !

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
   

 

فرهاد بودن در اين روزگار سخت است ،‌همچنان كه شيرين بودن سخت است.

اين آدم ها شيرين را براي خودش نمي خواهند يعني شيرين را به خاطر شيرين بودنش نمي خواهند

بلكه آنها چيزي مي خواهند كه با آن تلخي روزمرگي هايشان را از بين ببرند.

  اين آدم ها عشق را براي پرواز نمي خواهند بلكه آن را مي خواهند تا بيشتر از اين در باتلاق زندگي فرو نروند!

اين مردمان از عشق عينكي ساخته اند تا گهگاهي از پشت آن به دنيا بنگرند و از زيبايي آن لذت ببرند

 و پس از آن عينك را از چشم بردارند و آنگاه عينكي ديگر و عينكي ديگر ...

 

كاش از عشق براي خودمان چشم بسازيم نه عينك !

 خودم

********

هيچ مي دوني من و تو

مثل دو سر يه فنر مي مونيم ؟

تا مي خوايم به هم نزديك بشيم

از هم دور مي شيم

و تا بخوايم از هم دور بشيم

به هم نزديك ميشيم ...

زندگي ما بين دو نقطه در نوسان است

 

خودم

********

يك ماه پيش عهد بستيم

زمان گذشت ...

من عهدم را شكستم

و اكنون آنها مي روند

و من با كوله باري از حسرت

مي مانم ...!

مي مانم و غبار قدم هايشان را

بر چشم مي گذارم

تا شايد

مرحمي باشد

بر زخم ديدگانم...

 ********

پی نوشت:

+ منظورم از این آدم ها "خودم" هم هست !

+ چند نفر از دوستام این روزا کربلا هستند و برای آرزوهای دل ما آمین می گویند ...

 

+ متاسفم برای مردمی که روزهایی مثل ولنتاین رو اینقدر بزرگ می کنن و کلی براش جمله می سازن تا به دوستاشون یه جوری تبریک بگن اما برای روزی به این بزرگی حرفی نمی زنند یا شاید هم حرفی برای گفتن ندارند ...

 

برای خودم هم متاسفم... 

 

راست می گن که امام حسین مظلومه ...

 

اربعین تسلیت ...

 

  
 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
   

 

براي يه نويسنده خيلي مهمه كه داستانش رو چطور تموم كه حتي مهم تر از شروع شدن اون .

 نويسنده ماجرا اين دو نفر هم چون نويسنده ماهري بود (!)‌ انگار خوب پاياني براي اين داستان انتخاب كرد كه ...

اونا تو سكانس قبلي فهميدن كه ديگه اون آدم قبلي نيستن و حالا ديگه بايد طور ديگه اي به ماجرا نگاه كنن. فكر اين كه حالا بزرگتر شدن و بايد تصميم بزرگي بگيرن خيلي اذيتشون مي كرد.

از طرفي هم دوست داشتن پايان خوبي براي داستانشون بازي كنن كه خودشون دو نفر كه مهمترين بيننده هاي داستان هستند و بقسه كه شنونده اون هستن ازش لذت ببرن ...

هميشه آرزو داشتن كه به اينجا كه رسيدن كاري كنن كه با بقيه فرق داشته باشه . اونا نمي خواستن كه با پايان بد روي همه خاطرات خوب گذشته خط قرمزي بكشن. براي همين فكر كردن و فكر كردن و ...

حالا تازه فهميدن كه به خيلي چيزايي كه بايد دقت مي كردن توجه نكردن و حالا دارن تاوان اون بي توجهي ها رو هم پس مي دن.

انگار دست روزگار داشت سند جداييشون رو به دست خودشون امضا مي كرد ،‌همون دستي كه سند دوستيشون رو براي امضا جلوشون گذاشت ...

فكر نمي كردن كه به اين راحتي ماجراي اونا هم به يه داستان تبديل بشه اما شد...

ديگه فرصتي براي موندن نداشتن . رفتن تا شايد ثابت كنن كه هميشه براي اثبات دوست داشتن نبايد بموني !
گاهي براي اين كه ثابت كني طرفت رو دوست داري بايد بري ...

گاهي براي ماندن بايد رفت...

 

پایان...

*******

 

 

پنجه درافکنده ایم با دستهایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان!
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه...

 احمد شاملو

 

*******

پی نوشت :

+ نمی دونم برداشت کلی شما چی بود از این به اصطلاح داستان ! اما فقط دوست داشتم چیزی که خیلی الان داره دور و بر ما اتفاق میفته رو بیان کنم ...

 + این روزا همش دارم به چیزایی فکر می کنم که با زحمت بدست آورده بودم و حالا دارم از دست میدم..

+ خنده بر لب ميزنم تا كس نداند راز من

ورنه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 

pictofxt

Desert Float Template

Advanced Web Design Center Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین