
باران همیشه برایم اسطوره بود.
همدم دلتنگی های هوای ابری آسمان..
گذشت و گذشت تا شد
همدم من و هوای ابری حوصله ام ..
شب و روز بارید..
در گرمترین روز زمستان بارید..
در سردترین شب پاییز...
دیگر جزئی از خواسته ی نامتناهی ام بود..
زمانی رسید که دیگر شوره زار چشم ها
تاب رسیدن قطره ای دیگر نداشتند..
دعایم مستجاب شد..
کم کم دریای طوفانی آرام شد
یا نه بهتر بگویم
همچون یک کاپیتان مغرور
می خواستم تا همه فکر کنند همه چیز خوب است.
درست است که از دریای پر طوفان آمدم
اما...
...
شب ها و روزها گذشت..
شاید فراموشی..
شاید بیخیالی...
می خواستم خیال تو راحت شود..
زبان شکوه را لال کردم..
گوش دلم را کر...
...
دیشب باز ناگهان یادی آمد به سراغم
شعری می خواندم...
"آه مگذار که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد
به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم آه
با تو
اکنون چه فراموشیها
با من اکنون چه نشستنها خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من "
ادامه مطلب
مدت ها پیش مرده ام
و حال در این برزخ
در انتظار قیامتم
تا پای میز محاکمه
گله هایم را فاش کنم
و شاید بشنوم گله های
خداوندی را که در این روزها
بدجوری در میان ما غریب است...
زیبا سلام
زیبا هوای حوصله ابریست..
هوا بارانیست..گه گاه طوفانیست..شکر خدا که دل هوائیست...
هر که را دل دادیم
به جز از سبوی غم
ما را هیچ نریخت..
بیا که دیگر دل پر از غم است..
بیا که دیگر لبریز ماتم است..
من اینجا میان هجمه منگنه ها کوبیده شدم بر دیوار،
دیگر مرا یارای این نیست
که سر بچرخانم و گاهی با دلتنگی نگاهی به آسمان بیندازیم
و آنگاه ستاره های نداشته ی آسمان را بشمارم..
چقدر دلم تنگ است برایت ای ماه..
چرا دیگر این حوالی مهتابی نیست؟!!
زیبا سلامت کردم
۹۰ روز سکوت فایده ای نداشت
زیبا تو بمان که فقط تو جاودانه ای..
من از عدد ها می ترسم دیگر..
تحمل فشار ارقام را ندارم..
اما چه کنم روزشمار دلم آرام نمی گیرد باز..
۴۰ روز و ۴۰ شب ..
وعده ای دیگر ..
این بار نه برای خودخواهی..
بلکه برای "خود"خواهی...
بسم ا...
پ.ن: بعد از ۳ ماه زیبا سلام خود به خود جاری شد..
پ.ن۲: نمی دونم توی کدوم صحنت قدم بزنم و صفا کنم .. ۲ روز پیش که دوستم اونجا بود گفتم بارون بود..
می خوام زیر بارون روبروی گنبد طلات بشینم و فقط نگات کنم ..
زیر بارون می خوام دعا کنم ... برای همان که چند ماه پیش بانی خیر شد و باعث شد تا آنجا بیایم و دعا کنم...
اینبار می نشینم زیر باران و دعا می خوانم ..
هوا ابریست..
صحن قدس..
آزادی..
صدای کمیل ..
یا امام رضا ...
در حال جمع و جور کردن تخته پاره های قایقی هستم که در طوفان قبلی هیچ اثری از آن نماند.

آسمان باز هم ابریست...
خدا رو شکر که از غرق شدن جون سالم به در بردم ..
پ.ن: می خواستم یه متن حسابی به جبران این مدت بنویسم اما خوب خسته ام و ذهنم راه نمیده...
دلم برای داستان های کودکی تنگ است..
همان ها که اینگونه شروع می شدند:
یکی بود یکی نبود،
غیر از خدا هیچ کس نبود..

پ.ن: غیر از خدا کسی خریدار دلتنگی هایم نبود، نیست، نخواهد بود...

کودک که بودم دنیای بزرگترها برایم جالب بود
این روزها هم دنیای کوچکترها...
حکایت جالبی است
هیچ گاه بودن امروزم برایم جالب نبوده !
آرزوی کودکی ام محقق شد..
اما دیگر به کودکی بر نخواهم گشت...
پ.ن: توی کامنت ها دیدم یه کامنت جدید توی یکی از پست های خیلی قبل وبلاگ بوده وقتی باز کردم دیدم این مطلب بوده ..
پیشنهاد: مطلب آخر وبلاگ سرخوش از عشق رو بخونید برای من که زیبا بود...
بعضي وقت ها هنوز دلم ميگيرد؛ اما خودم ميدانم با خودم.
من تنها هستم؛ اما خودم ميدانم با خودم.
...
عجیب است که در خلوتت برای دیدنش اشک بریزی
و در همه حال فرار کنی تا نبینیش!

آسمون رو که نگاه می کنی می بینی پر شده از ستاره های ریز و درشت.
همونایی که شاید اگر شبهای قبل نگاه می کردی معلوم نبودند. شاید تو دقت نکردی و شاید هم آسمون اینجا به زمین نزدیکتره..
حالا دیگه کارت شده این که هر شب بلند بشی و بیای روی پشت بوم و زیر سقف آسمون ستاره ها رو بشماری.
حالا صد تا کتر یا بیشتر چه فرقی برای تو می کنه؟ باشن یا نباشن...
نبودنشون که وجود آسمون رو نفی نمی کنه گرچه اونا فقط بهونست.
بهونه ای که با ماه حال و هوایی تازه کنی..
ماه... چقدر اسمش آرامش میده. شاید هم یه جور اضطراب. توی تاریکترین شب که چند تا ستاره بیشتر توی آسمون نیست هم حضورش کاملا محسوسه. حتی اون چند روزی که تو تنهایی و خلوت خودش سیر می کنه...
روز که از نیمه میگذره کم کم سر و کله ش پیدا میشه و منتظر می مونه تا وقتی که نوبتش بشه. اونوقت یه راست میاد و می نشینه وسط صفحه آسمون و با اون نگاه غریبش دوباره دیوونت می کنه.
حالا توی همین دیوونگی هات که دیگه از چشم ماه هم پنهون نیست یهو باهات لج می کنه . شاید هم یه جورایی میخواهد امتحانت بکنه و شاید هم ازت خسته شده ..
میره و خبری ازش نمیشه. چند شبی سیل ابرها رو میاره توی آسمون و خودش میره و پشتشون قایم میشه. اونوقت تو می مونی و نگاه های مضطرب چشمات که هر شب تمام آسمون بی ستاره رو رصد می کنند. کم کم آسمون دلت هم پر ابر میشه و خودت می فهمی که انگار یه طوفان توی راهه...
میری یه گوشه و چنگ می زنی به طناب دلت که تا خود آسمون بالا رفته بود. یادت میاد که خودت یه روزی دلت رو گره زدی به این طنابی که دل ماه آویزون بود و حالا توی این هوای ابری و طوفانی دستاویز خوبی شده بود برات تا نکنه که گم و گور بشی...
توی همین گیر و دار خیلی ها اومدن تا طنابت رو پاره کنن. آدمای حسود و از خود راضی می خواستن که گم و گور بشی و شاید دیگه نشونی از ماه نداشته باشی.
هی بریدن و بریدن و تو با تیکه های این طناب که حالا عین دلت پاره پاره شده بود زندگی می کردی و نفس می کشیدی...
همه دلخوشیت به این بود که یکی هست که داره این تلاشت رو می بینه و دلت آروم میشد وقتی فکر می کردی که بعد این همه تلاش یه دنیا زیبایی در انتظارته و همه امیدت این بود که طنابت دوباره گره بخوره به همون طناب اصلی.
بالاتر که میری و ابرها رو رد می کنی به چیزی می بینی که انگار سقف آرزوهات رو روی سرت خراب می کنه.
آره... ماه قیچی به دست پشت ابرها قایم شده بود...
خدا گفت:ليلي يك ماجراست ؛ ماجرايي آكنده از من ؛ ماجرايي كه بايد بسازيش.
شيطان گفت : تنها يك اتفاق است .بنشين تا بيافتد.
آنان كه حرف شيطان را باور كردند ؛نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد.
مجنون اما بلند شد ؛رفت تا ليلي را بسازد.
خدا گفت :ليلي درد است .درد زادني نو .تولدي به دست خويشتن.
شيطان گفت : آسودگي ست.خيالي ست خوش.
خدا گفت :ليلي ؛ رفتن است.عبور است و رد شدن.
شيطان گفت :ماندن است .فرورفتن در خود.
خدا گفت :ليلي جستجوست .ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت :خواستن است .گرفتن و تملك.
خدا گفت :ليلي سخت است. دير است و دور از دست.
شيطان گفت:ساده است.همين جايي و دم دست.
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود .ليلي هاي اينجايي.
ليلي هاي نزديك لحظه اي.
خدا گفت :ليلي زندگي ست.زيستني از نوعي ديگر..
ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود..
مجنون؛زيستني از نوع ديگر را برگزيد و مي دانست ليلي تا ابد طول مي كشد.
"عرفان نظرآهاری"
مهر۸۴
من گاهی اوقات مجبورم
به آرامش عمیق سنگ
حسادت کنم
چقدر خیالش آسوده است
چقدر تحمل سکوتش طولانی ست
چقدر ....
مهر ۸۵
چقدر زيباست
كه حس كني
كسي منتظر شنيدن حرفهايت است
و دست آماده براي ياري دستانت
و چه تلخ كه اين احساس را
خود از خود بگيري !
مهر ۸۶
همون بهتر که ساکت باشه این دل
جدا از این ضوابط باشه این دل
از این بدتر نشه رسوایی ما
که تنهاتر نشه تنهایی ما ...
...
..
.
و حرف هایی است برای نگفتن !...
مهر ۸۷
پ.ن :
از بخت یاری ماست شاید
که آنچه میخواهیم یا بدست نمی آید
یا از دست میگریزد...
"م.بیگل"
پ.ن۲: نمی دونستم چی بنویسم یه گشتی توی آرشیو سالهای قبل زدم اینا رو انتخاب کردم . ۲تا مطلب آولی از خودم نیست... گاهی حرفهای امروزم دقیقا توی گذشته هم بوده .. چرا؟

ُهر قدر با خودت کلنجار میری باز هم نمی تونی.
انگار هر ثانیه و هر لحظه تک تک تصاویر وجودش از جلوی چشمات رد میشن و تو هم انگار زل زدی به یک فیلم سینمایی. فیلمی که هیچ سر و تهی نداره ..
چشم که باز می کردی دیدی شدی یه بازیگر از همین فیلم که نقش اولش هم مقابلت داره بازی می کنه. بازی که بلد نبودی پس فقط زندگی می کردی نه بازی.
اما انگار نه ، نباید فراموش می کردی که برای بازی کردن توی یه فیلم همونجور که از اسمش معلومه باید بازی کرد نه زندگی!
شاید به همین خاطر بود که در عرض گذشتن چند تا پلان فهمیدی که انگار تو واسه اینجور فیلم ها بازیگر بشو نیستی . که اگه بودی تا حالا دو سه تا فیلم بی نمک توی کارنامت نبود..
روزها و ماهها گذشت و تو عین یه تماشاگر فقط محو بازی نقش اول فیلم بودی دوست داشتی می نشستی یه گوشه و با کمال دقت و آرامش دل می دادی به بازی کردن نقش اول این فیلم گرچه از کات گفتن های مکرر کارگردان فیلم مشخص بود که تو در حال ایفای نقش خودت هم تمام حواست به بازی نقش اول بوده نه بازی خودت که البته خودت!
خواه نا خواه افتادی وسط این داستان. فیلم حسابی بین مردم محبوب شد. همه میومدن فیلم سینمایی ببینن تا سرگرم بشن غافل از اینکه تو بازی می کردی تا دلگرم بشی.. حالا بگذریم که شدی دلسوخته...
هر کسی اومد و دید و گاهی دو قطره اشک ریخت و رفت.
حالا فقط تویی که سال های سال بیننده این فیلم هستی . فیلمی که شاید خیلی ها فراموشش کردند حتی بازیگر نقش اولش !
پ.ن: عجب فروشی کرد این فیلم. گرچه به ما که چیزی نرسید...
دعای علی کم کم داره مستجاب میشه...
فاطمه لبخند زده و مشتاق دیدار...
و چقدر غریبه این اشفتگی دختر...
خدایا!
به حق پریشونی امشب زینب...
خدایا!
آن گاه که می خوانمت صدای مرا بشنو.. به من نگاه کن وقتی که با تو راز و نیاز می کنم.
که من گریخته ام به سوی تو اینک و در میان دست های توام.. خسته و درمانده و زمینگیر...
در آغوش تو زار زار گریه می کنم و همه امیدم به توست و آنچه نزد تو...
تو می دانی که در درون من چه می گذرد ..
تو می دانی که من برای سرانجام و عاقبتم دل به کجا بسته ام..
خدای من !
اگر تو محرومم کنی چه کسی روزی ام دهد؟ و اگر تو خوارم کنی چه کسی به یاری ام برخیزد؟
اگر مرگ من اکنون نزدیک می شود و کارهای من مرا به تو نزدیک نکرده است خود را با مرکب اقرار به سوی تو می کشانم .. اقرار به آنچه هستم و آنچه کرده ام .
خدایا!
رد مکن این عرض نیاز مرا و کور مگردان این شوق و رغبت مرا و مشکن ساقه امید و آرزویم را..
تو اگر می خواستی خوارم کنی دست به هدایتم نمی زدی. تو اگر رسوایی مرا می خواستی اینقدر با من مدارا نمی کردی...
الهی! و ان ادخلتنی النار اعلمت اهلها انی احبک ...
اگر به جهنمم ببری و به آتشم بیفکنی فریاد می زنم و به اهل جهنم می گویم که تو را دوست دارم...
*****
خدایا بخشیدی گفتم شکر...
دادی گفتم شکر... ندادی گفتم شکر..
اومد گفتم شکر... رفت گفتم شکر..
گفتم هرچی خودت رقم بزنی و شکر ...
حالا هم می گم شکر.. این سر اسماعیل و این امتحان تو ...
بسم الله...
پ.ن: توی داغون ترین حالم فقط این مناجات شعبانیه آرومم کرد.. وای که چقدر قشنگه ... یادش به خیر توی طواف 2 بار خوندیمش...

من ز مقصد ها پی مقصودهای پوچ افتادم
تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم..
من به عشق منتظر بودن
همه صبر و قرارم رفت...
بهارم رفت..
عشقم مرد..
یارم رفت..
یارم رفت..
یارم..
رفت..
ر..
ف..
ت...
پ.ن: ماه روئت شد! اما کاش نمی شد.. مشغول خواندن نماز آیاتم ...
زاهد شراب كوثر و حافظ پياله خواست
تادر ميانه خواسته ي كردگار چيست...
زیبا سلام...
زیبا اگر از آب و هوا سوال کنی
باید بگویم که خوب است..
ملالی نیست..
دیگر ابری بودن یا نبودن
طوفانی بودن
باریدن و نباردنش چه فرقی می کند؟
دیگر گفتن این همه تکرار
این همه دلتنگی
این همه نغمه ی جدایی
چه سودی دارد؟
خواهش...
تمنا...
التماس...
زاری...
همه و همه بی اثرند..
نه بی اثر هم که نه ...
کمک می کنند تا حسابی کوچک و کوچک شوم..
کو چک و ناچیز شوم در برابر عظمت یک نگاه تو..
من این کوچک شدن را دوست دارم
می خواهم برایم همیشه بزرگ بمانی..
یادت هست که گفتی:
«خودت می خواستی که برات دست نیافتنی باشم»
آره می خواستم اما...
عقل کجا و عشق کجا...
قصه کجا نور کجا...
حالا دیدی انگار این آرزوی من نبود...
انگار توام بدت نمیومد..
انگار راحت شدی از دستم ..
گفتم به این قفس عادت دارم
آزادم نکن ..
اما بعد از همه اینبار نوبت تو بود.
نوبت متهم شدن توی دادگاه تو...
دنبال وکیل هم نمی گردم ..
یکی هست اون بالا که هنوز یادش نرفته...
یادش نرفته که دعام چی بود و چی هست...
خدایا به سلامت نگهش دار...
پ.ن: نفهمیدم چطور این همه خط خطی کردم اما اگه جایی غیر از این کافی نت بودم زار می زدم و هزار هزار صفحه می نوشتم اون وقت همش رو مارک می کردم و یه delet و خلاص...
هوس تنهایی کرده ام. جای خلوتی می خواهم و صدای او را که دائم بگوید : «دوستت دارم ، دوستت دارم، دوست دارم» و من با صداش در خودم غرق شوم و بغض کنم و آرام گریه کنم تا کلافه شوم و بگویم : «بس است دیگر ! بگو دوستت ندارم. بگو از تو متنفّرم ، بگو برو گم شو!»
و من از شنیدن آن ها سبک شوم و بخندم و کیف کنم تا کرخ شوم و دوباره هوس کنم آن صدا از پشت پنجره باز با ناز و خنده سرک بکشد و آهسته بگوید:« هر چه گفتم دروغ بود. دوستت دارم،دوستت دارم.»
و من دوباره سنگین بشوم و کیف کنم و فرو بروم و گریه ام بگیرد و دوباره بازی شروع بشود و من التماس اش کنم که بگوید دوستت ندارم و او بگوید :« چون تو می خواهی می گویم دوستت ندارم. بس که عاشقت هستم می گویم از تو متنفّرم تا بخندی.» و بعد بپرسد:«حالا راضی شدی؟ سبک شدی؟»
و من بگویم:« نه، رفتن ات، آمدن ات، خنده ات، گریه ات، آشتی ات، قهرت ، عشق ات، نفرت ات ، دوری ات ، نزدیکی ات ، وصال ات ، فراق ات ، صدات ، سکوت ات ، یادت ، فراموشی ات ، مهرت ، کینه ات ، خواندن ات ، نخواندن ات و اصلن بودن ات و نبودن ات سنگین است ، سنگین است ، سنگین است.
بگویم :«اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که افتاده است دیگر نمی توان آن را پاک کرد یا فراموش کرد. اما شاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کند.»
کتاب چند روایت معتبر
نوشته مصطفی مستور
*******

از روز اول که مداد شدم دنبال یه پاک کن می گشتم... نه پاک کنی که مثل این delet صفحه کیبورد هر وقت یه چیزی اشتباه نوشتی زود پاکش کنی!
نه.. دقیقا پاک کنی می خوام که پاکم کنه ... برای همیشه... نه این پاک کردنی که ما توی ذهنمون براش یه تصویر داریم !
«دیگر از این همه واهمه پکیدم ! می فهمی؟!»
اتفاق زیاد افتاد و نمیشه پاک کرد... و مایل هم نیستم پاک بشن چیزای قشنگی که توی صفحه زندگیم نقش بستن. اما دیگه طاقت ندارم .
بی صبر شدم؟ باشه .. تو راست می گی... شاید به قول "فریاد" من دیگه اون آدم قبل نیستم !
کسی که از نوشته هاش بوی سفیدی میومد یا خیلی چیزای دیگه .. این روزا دنبال یه پاک کن می گردم برای نوشتن ! نوشتن توی یه صفحه ای که خیلی پر شده از تمام چیزهایی که یه مداد شب و روز خط خطی کرده ..
گاهی باید حرفای خودت رو پاک کنی..
و گاهی هم باید یه پاک کن بیاد و تو رو برای همیشه پاک کنه تا هیچی ازت نمونه ...
******
یکی به اسم پدربزرگ توی مطلب قبلی این کامنت رو خصوصی گذاشت:
« اگه به جای این کارا یه کم درس میخوندی و سر کلاسات میرفتی درساتو پاس میکردی.ما در برابر عمرمون مسئولیم.وقت یه امانت الهیه.
با این که مطلبت قشنگ بود اما زمانش مال شب امتحان نیست
ببخشید.مثل نصیحت پدر بزرگا بود! »
اول اینکه چرا خصوصی گذاشتی حرف به این حسابی رو !
دوم اینکه شاید برداشت شما با نوه تون در مورد شب امتحان یه چیز دیگه ای باشه... وقت یه امانت الهیه درست پس به همین دلیل نمی خوام وقتم رو فقط صرف چیزایی کنم که علاقه ای بهشون ندارم که پس فردا بازخواست بشم که چرا عمرت رو اینجوری تلف کردی! گاهی اگر چیزهای قشنگ رو به دلیل اینکه موقع ش نیست رها کنی دیگه سراغت نمیان... با این حال ممنونم پدر بزرگ عزیز...
******
دیگه سعی می کنم واسه مناسبت های مذهبی ننویسم !
اول به این دلیل که به قول احسان حرفای ما توی این ۳ ۴ سال توی این مناسبت ها هیچ فرقی نکرده و اصلا رنگ و بوی تغییر و ترقی توش نیست ... گرچه می دونم گاهی تکرار ها خیلی زیباتر هستند..
دوم اینکه این آرشیو بهم نشون داده که چقدر نوشته هام با خود واقعیم تناقض داره...
همین !
گفتم: بنواز..
گفت: نواختن بلد نیستم..
گفتم: پس چگونه است که این گونه با ضرب آهنگ چشمان تو مستانه می رقصم؟
سر پایین انداخت و گفت : ...
{سکوت}

خورشید که غروب می کند تازه آفتابگردان های چشمانم این طرف و آن طرف دنبال نور می گردند.
نور سفیدی در دل سیاهی شب. و آن زمان رو به سوی مهتاب می کنند.
راست می گویند دیوانه که در ماه می نگرد دیوانه تر می شود.
این آفتابگردان ها هم دیگر فراموش کردند که اسمشان آفتابگردان است نه ماهگردان !

زمستان که طولانی می شود دل شروع می کند به یخ زدن !
یخ زدن دل را احساس می کنم. جوری یخ تمام وجودش را می گیرد که دیگر با هیچ گرمایی بازشدنی نیست مگر ...
مگر گرمای نگاه تو ...
آن وقت آرام آرام قالب یخی باز می شود و قلب جان دوباره می گیرد. و این درست آغاز بهار است.
بهاری که من از چشمان تو به یادگار می گیرم و از خدایی که آفریننده این چشمان است.
زمستان مدت زیادی است که خانه دل را احاطه کرده است و قصد رفتن ندارد و من همچون ساکنان خانه بزرگ جنگلی در خواب طولانی به سر می برم...
گرچه زمستان همیشه ماندنی نیست اما اگر طولانی شود دیگر شاید بهار را هم از دست بدهم و تمام آن را در گیجی بعد از یک خواب طولانی سپری کنم.
اکنون چشم به راه بهار دیگری ام ..
بهاری از جنس نگاه تو...
نفس هایی که هر یخی را باز می کند..
آغاز بهار من باش..
دریای شور انگیز چشمان تو زیباست
آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست..
*******
پی نوشت:
+ من منتظرتم "پیر ساده توانا" تا ببینم پشت نقاب این اسم چه کسی قائم شده...
+ دیگه کلا شاید نوشته ها یه جوری باشه که به مذاق کسی خوش نیاد! اما همش حرف دله...
هر وقت تمام غم های عالم بر دلم لانه می کرد و زیر فشار دلتنگی ها بودم ، به خانه می آمدم.
کافی بود تنها یک لحظه تماشایت کنم ..
مگر دیگر غمی هم می ماند؟!
فاطمه، فاطمه
دیگر کجا ببرم این کوله بار غصه را؟
ای کاش اینقدر بی تاب رفتن نبودی..
ای کاش تنها دعایت برای خودت این نبود: «اللهم عجل وفاتی»
پس من چی؟
بی تو چه کنم در شهری که جواب سلام هم نمی شنوم؟
بی تو با این فرزندان بی تاب چه کنم؟
فاطمه ...
دست دعا دارم و امیدی از این دست به سینه..
یک شب دیگر هم در کنارم بمان..
بمان ..
نه ..
برو..
برو که من اینگونه پر پر زدنت را نبینم..
چگونه تاب بیاورم که تو را در این حال ببینم؟
خوب دعایی می کنی..
اما برای من هم دعا کن..
من که بعد از تو روزگاری جز غم و درد ندارم..
دعا کن فاطمه ..
دعا کن خدا بعد از تو علی را نیز ببرد..
پ.ن: علی جان شرمنده اگر نتوانستم حرف دلت را خوب بزنم ...
بعد از پینوشت: پدر یکی از دوستام دیشب به رحمت خدا رفت.. براش یه حمد بخونید...
دیروز یکی از دوستام رو دیدم که مشکی پوشیده بود..
گفتم شاید برای فاطمیه تنش کرده. گفتم مشکی پوشیدی!
گفت : مادر بزرگم فوت کرده ..
گفتم : خدا رحمتش کنه ..
بعد یه نگاه به حال و روز خودم کردم و ...
چند روز بود که واقعا روم نمیشد مشکی بپوشم، نه از بقیه ها !..
پ.ن: یکی گفت مگه آخر هفته شهادت نیست؟ ... چی بگم؟ فقط می گم کم عزایی نیست، مادر از دست دادیم ...

