اينجا خواستگاه هزاران انسان عاشق و دلسوخته است.
اينجا حرم تمام دلهايي است كه در دنيا غريب واقع شدند.
اينجا همان جايي است كه براي ديدنش پر و بال مي زني اما وقتي در كنار نرده هاي ديواره آن مي ايستي نمي داني بايد چه بگويي. يا حتي چه بايد ببيني. چه مي تواني بگويي؟
اينجا فقط چشم ها لب به سخن مي گشايند. اينجا بقيع است ...
بوي غربت مي آيد..
كمي دقت كن...
استشمامش نمي كني ؟
اينجا بقيع است.

جايي كه چهار خورشيد را در يك وجب جا به زير خاك كرده اند.
اينجا بقيع است..
بوي غربت مي آيد.
اينان همان فرزندان رسول خدايند.
اينجا بقيع است ..
حرم چهار امام كه حتي يك سايبان هم ندارد...
........
طلوع آفتابي ديگر .. و حال بقيع پس از چندين ساعت رنگ روشنايي به خود مي بيند.
بقيع روشن است. هيچ گاه تاريك نمي شود. آنكه روشنايي بقيع را نمي بيند كور است.
يه روز پشت ديوار بقيع نشستم و اين چند سطر بالا رو نوشتم ... یادش به خیر..
تو دنيا يه شهر جز بهترين هاست اونم مدينست. يه حرم جز بزرگترين هاست حرم پيامبره . اما يه جا هم هست كه جز غريب ترين هاست. باورت نميشه تو بقيع نه نياز داري كه كسي برات بخونه يا حرفي بزنه. همين كه بهش نزديك ميشي چشمات خودشون به حرف ميان. اينقدر برات ميگن و ميگن تا تمام صورت پر بشه از حديث غربت ائمه بقيع.
اون موقع خدا بايد به دادت برسه چون هر دم آدم از غصه دق مي كنه . بعضي روزا هم كه ميري اينقدر آروم هستي كه انگار نه انگار .. شايد اماماي بقيع دوست دارن يه كم هم زائرشون رو با دل سبک ببينن. هر جور كه بري تو وقتي برمي گردي اينقدر احساس سبكي مي كني كه نگو .. ديگه نه دلواپس چيزي هستي نه دلت براي چيزي يا كسي شور مي زنه . راحت راحت ميري و مي شيني يه دل سير از ناگفته هاي دلت ميگي. حالا با هركس راحت تر بودي .. يكي با امام حسن مي گه يا امام حسن جاي تو كه كنار پيغمبر بود پس چرا اون دو تا ملعون اون جا دفن شدن ؟ هركي با امام حسن حرف ميزنه خود به خود ياد امام رضا ميفته. با خودش ميگه يا امام رضا قربون حرمت آقا غريب تويي يا امام حسن؟... يكي با امام صادق از درد دلش ميگه. يكي با بيمار كربلا زمزمه هاي تنهاييش رو ميگه و ازش مي خواد كه بيماري دلش رو شفا بده. يكي هم با امام پنجم ...
خلاصه توي بقيع كسي رو بيكار نمي بيني ... يادش به خير يه روز صبح كه اونجا بودم به ياد همه دوستاني كه سفارش كرده بودند توي بقيع به يادشون باشم زيارت كردم و اون وقت تلفن زدم به 2 تا از بچه ها . طفلكي ها جفتشون خواب بودند. آخه ساعت به وقت ايران ميشد 6/30 گفتم الان توي بقيع هستم هرچي مي خواي بگي بگو من سلامت رو رسوندم بقيش با خودت...
بعد هم زنگ زدم به یکی از وبلاگ نويساي قديمي كه چند وقتيه نمي نويسه وقتی بهش اس ام اس دادم واسه خداحافظی گفت اولین نفری نیستی که دلم رو می سوزونه این چند روزه خیلی ها باهام خداحافظی کردن تورو خدا دعا کن قسمت من هم بشه و توی بقیع به یادم باش... البته به ياد خيلي از اونايي كه هيچ دسترسي بهشون نداشتم هم بودم... انگار تک تک جمله هایی که بهم می گفتن توی ذهنم بود.

از بقيع هرچي بگي بازم تمومي نداره.. فقط دعا مي كنم زود زود خدا قسمتت بكنه بري و از نزديك ببيني اونجا چه خبره ..
خاطره روز آخر و خداحافظي با بقيع هم براي خودش عالمي داره كه تو يه مطلب ديگه ميام و مي نويسم ..
پ.ن: يه زماني يه عكس شبيه اون عكس اوليه گذاشته بودم تو وبلاگ . نمي دونستم يه روزي از دست خودم كنار پنجره هاي مسجالنبي عكس ميگيرم ...
پ.ن:سعي مي كنم چند تا از كليپ هايي كه خودم با گوشي گرفتم به خصوص يكيش كه توي حياط مسجدالنبي و يه زيبا سلام به ياد همه خوندم رو آپلود كنم بذارم كه دانلودش كنيد...
این هم اولین فایل تصویری - در حیاط مسجدالنبی دانلودش کنید...فرمتش 3gp
خاطرات قبلي رو هم توي آرشيو موضوعي خاطرات شيشه اي بخونيد
سفرنامه - قسمت دوم: مدینه
بعد از اینکه از جده راه افتادیم بچه ها از خستگی همه توی ماشین خوابیدند. نزدیک اذان صبح بود که رسیدیم به یه مسجد میان راهی و بعدش هم کنار همون مسجد صبحانه رو خوردیم و دوباره راه افتادیم ..
تقریبا کسل کننده بود کل مسیر حالت بیابونی داشت . اما خوب شوقی که برای دیدن مدینه داشتیم اینو جبران می کرد. خیلی سعی کردیم که نخوابیم تا وقتی مدینه می رسیم بیدار باشیم اما خوابمون برد ! خوشبختانه وارد شهر مدینه که شدیم از خواب پریدیم ..
همه داشتن از دور دنبال مناره های مسجدالنبی می گشتن. مناره ها رو دیدیم اما دور تا دور مسجد پر از هتل بود و یه جورایی میشه گفت بین اون همه هتل محاصره شده بود ...

ساعت 7 صبح بود که رسیدیم به هتل... وسایل ها رو بردیم بالا بعد از خوش آمدگویی مدیر هتل و کاروان قرار شد که ساعت 11 صبح کاروان به سمت مسجدالنبی بره .
اما من و دوستم حوصله نداشتیم 3 ساعت صبر کنیم ! ... زود یه غسل زیارت کردیم و رفتیم برای زیارت.
همین جا داخل پرانتز یه توصیه کوچیک بکنم بهتون این که هروقت یه جای زیارتی رو برای اولین بار زیارت می کنید نذارید تشریفات کاروان و شلوغی بچه ها شما رو از حال خودتون در بیاره. چون همیشه اولین دیدار خیلی جذابه و به یاد موندنی . به خاطر همین اگر حس و حال خوتون رو داشته باشید قشنگ تره...
خلاصه راه افتادیم به سمت مسجد . از لابه لای هتل ها که رد می شدیم حیاط مسجدالنبی رو می دیدیم !
داشتم توی ذهنم تصور می کردم و تصویرهایی رو که تو خاطرم بود رو مرور می کردم.
همیشه از مسجدالنبی یه گنبد سبزرنگ به یاد داشتم و کلی ستون که دور تا دور مسجد رو احاطه کردن.
نمیشه گفت چه حسی داشتم اما واقعا یکی از بهترین لحظات عمرم بود.
به دو سه قدمی حیاط که رسیدیم یه سلام دادیم به پیامبر و وارد شدیم! هنوز گنبد خضرا رو ندیدم، چون از دری که ما وارد می شدیم مشخص نبود. هنوز هم باورم نمی شد که توی مسجدالنبی دارم قدم میزنم.
وارد حیاط که می شی یه بوی خاصی توی مشامت می پیچه ..
شاید بوی غربت علی و فاطمه بود.
شاید که نه حتما همین بوده!

به ستون ها که خیره می شدم یاد اون روزایی می افتادم که این تصاویر رو توی ذهنم می ساختم .
یاد همه شماها می افتادم که روز رفتنم هر کدومتون چه جور خدافظی کردید.
یاد اونایی که سفارش ویژه کردند...
یاد همه...

از کنار دیواره ها که گذشتیم و تقریبا یه دوری زدیم گند خضرا معلوم شد .
رو به رومون هم همونجایی بود که آرزوی دیدنش رو داشتم.
بقیع...
از باب بقیع وارد مسجدالنبی شدیم . به محضی که وارد میشی مزار پیامبر سمت راستته. که طبق معمول هیچ نشونه ای نداره و جز یه دیوار سبز رنگ با شبه های کوچیک و ریز که هیچ چیز درونش معلوم نیست چیزی نمی بینی. چند تا از این آدمای کثیف وهابی دور تا دورش می چرخن که دست به ضریح نزنی یا اینکه توش رو نگاه نکنی...
آخ که چقدر دل آدم می سوزه از این حرکات این مسخره ها... دوست داری بگیری خفشون کنی ..
الان شاید نفهمید که من چرا دارم اینجوری حرف می زنم و بهم خرده بگیرید اما به امید خدا اگر رفتید اونجا واقعا می بینی که پیامبر الان هم میون یه سری آدم مثل همون عصر جاهلیت قرار گرفته ...
اینا همه هیچ ! وقتی یاد خراب کردن خونه حضرت زهرا، کوچه بنی هاشم، دیوارهای بقیع و بستن در مسجد حضرت علی می افتی اینقدر دلت می سوزه که خدا می دونه ...
نماز خوندیم و زیارت کردیم...
از بیرون یه بار دیگه عمیق نگاه کردم به گنبد پیامبر...
اینجا همون جاست...
...
پ.ن: ببخشید اگه طولانی شد. بیشترتون دوست داشتید یه کم بیشتر از جزئیات بگم ..
پ.ن۲ : از موقعی که از ایران راه افتادیم فکر می کردم می تونم لحظه به لحظه سفرم رو تو خاطراتم بنویسم اما خاطره نوشتن هام به همین رسیدن به مدینه ختم شد به جز یکی دو بار دیگه توی بقیع و مسجدالحرام. اصلا دیگه وقت خاطره نوشتن هم نداشتیم. فقط تونستم عکس بگیرم و همین ها به دادم رسید که حالا با دیدنشون از اون حال و هوا تعریف کنم .. اما دیدن این عکس ها اصلا بدون اینکه اونجا باشی هیچ لطفی نداره خدا انشاالله زود زود قسمت همتون بکنه...
پ.ن آخر: خاطرات قبلی رو اینجا ببینید.
سالن انتظار
«مسافرین کاروان دانشجویی لطفا پس از آماده کردن گذرنامه و بلیط آماده سوار شدن به هواپیما شوند»
این جمله مرتب داشت از بلندگو فرودگاه پخش می شد .
ما هم کم کم فهمیدیم که دیگه باید بریم...

پرواز
تقریبا 20 دقیقه ای میشه که از زمین بلند شدیم... تجربه جالبی بود.
همین از زمین بلند شدن رو می گم !
الان هم توی آسمون هستیم . اینجا دیگه دستت به هیچی بند نیست.
با تمام وجود حس می کنی که فقط خداست که حافظ و نگهدارته.
خلبان بعد از سلام و خوش آمدگویی اعلام کرد تا 20 دقیقه دیگر مرز ایران را ترک خواهیم کرد. این بالا تو آسمون چقدر زمان زود میگذره . خوب البته 900 کیلومتر در ساعت سرعت هم سرعت کمی نیست!
از گوشه کنارا زمزمه بچه ها میومد. هنوز همون حال و هوای زمینی بودن باهامونه..
هواپیما که راه افتاد یکی گفت سلامتی آقای راننده صلوات ! بعد هم بچه ها شروع کردند به ادامه دادن شوخی ها ..
انگار این اختلاف ارتفاع نتونسته روی ما زمینی ها تاثیری بذاره !

فرودگاه جده
چشمام داشت گرم خواب میشد که اعلام کردند وارد شهر جده شدیم و کمربند هاتون رو ببندید.
حالا چند دقیقه ای هست که هبوط کردیم !
موقع فرود چیزی که برام جالب بود اشتیاقی که تو چهره همه برای فرود هرچه سریعتر دیده می شد در حالی که این اشتیاق رو توی صعود توی کمتر کسی می دیدم !
هوای جده خیلی آدم رو اذیت می کنه . گرم و شرجی ..
منتظریم که ساک ها رو بگیریم و سوار اتوبوس ها بشیم برای رفتن به مدینه ..
ساعت تقریبا 2 نیمه شب به وقت تهرانه..
5 ساعتی توی راه هستیم تا مدینه ...
پ.ن: امیدوارم این سبک نوشتن خاطراتم رو بپسندید و خسته کننده نباشه ...

تموم شد .
همه چیز تموم شد..
همه اون انتظارها
همه خواهش ها
همه التماس ها...
هوا ابریست
طوفانی دیگر در راه
صدای من شنیده نمی شود
هق هق چشم هایم
بغض نگاهم ..
دلتنگی اشک هایم ..
همه خاطره می شوند..
پشت دروازه دل کسی در می زند
بی شک دیگر تنهایی نیست
تنهایی هایم ثمره داد...
تو در سکوت باغ دلتنگی
در آن خشکسالی
تنها با جیره اشک چشمانم
جوانه کردی
شکوفه زدی
رشد کردی
و من اکنون صاحب یک باغم
باغبان یک دشت آرزو
باغبان یک سبد خاطره
صاحب یک شاخه گل یاس !
*********
نمی دونستم چه جوری باید تموم کنم .. زدن حرفای آخر همیشه سخته .. خدا رحمتت کنه بابک بیات همیشه این موقع به دادم میرسی، به بن بست که می خورم این آهنگ وبلاگ رو میذارم و شروع می کنم به جمع کردن کلماتم ..
دوست دارم حالا که دارم میرم تو رو هم با خودم ببرم .
شوخی نمی کنم جدی میگم.
دوست داری بیای ؟
دوست داری سبک بشی؟
اگه دوست داری بسم الله...
.....
مطلب کامل رو توی ادامه مطلب بخونید !
زیارت قبول..
حلال کنید..

پ.ن: این ۲ تا فایل رو حتما دانلود کنید و گوش بدید .. زیاد گوششون میدادم ...
این شعر از صالح اعلای عزیز و زیبا سلام وحید جلیلوند
( روی لینک ها باید کلیک کنید در صفحه جدیدی که باز میشه دریافت فایل رو بزنید... )
مطلب کامل رو توی ادامه مطلب بخونید !
روز پرواز: دوشنبه31 تیرماه ساعت ۲۳
یا علی![]()
ادامه مطلب
قبل قرعه کشی حسین داشت از سفری که قبلا به عمره رفته بود برام تعریف می کرد.
میگفت باز من یه بار رفتم و زیاد استرس ندارم اما تو ...
مراسم که تموم شد تازه فهمیدم که حتی یه نفر می تونه اسم خودش رو هم از توی قرعه ها در بیاره !
اومدیم بیرون توی بغل همدیگه .. فقط مطمئن بودیم که کار یه نفر می تونه باشه ...
اون روز واقعا به این رسیدم که چرا میگن دعای مادر خیلی اثر داره ..
آخه من از حضرت زهرا(س) خواسته بودم که برم مدینه .. خودش دعا کرد .. می دونم ..
خوب بالاخره مادر ما هم هست دیگه ..

پ.ن: خیلی خاطره ها تو ذهنم میاد اما خوب همش رو نمی شه گفت و شاید نمی تونم بگم ...
داشتم سفید مثل شب رو گوش می دادم .
وحید جلیلوند مثل روزهای قبل یه ارتباط مستقیم تلفنی داشت ... همین جور که داشت اوضاع و احوال اونجا رو تعریف میکرد دلم هوایی شد .. همزمان با سلام دادنش من هم سلام می دادم .. همون سلامی که خاص خودش بود:
سلام بر تو ای حضرت پدر
سلام بر امیر مهر و لبخند
سلام بر بانوی مهرو آب ...
نمی دونم این مدینه چی تو دل خودش داره که آدم بوی غربتش رو حتی کیلومترها دورتر حتی با شنیدن صدای یه نفر که اونجاست از پشت تلفن احساس می کنه ... و این رو هم نمی دونم چرا هرکسی که می خواست یره مکه بهش می گفتم مدینه کنار بقیع به یادم باش !
آخر همه گزارش هاش هم همون زیبا سلام معروف رو می خوند که بعدها بهونه نوشتن نامه های من شدن .. نوشتن زیبا سلام ها ...
نمی دونم چرا ولی یقین دارم یکی از چیزهایی که توی اون 2 هفته مونده به قرعه کشی حال و هوای تازه ای بهم داد همین برنامه بود . شب همون روز که اسمم دراومد زنگ زدم به برنامه و گفتم از قول همه سفید مثل شبی ها یه زیبا سلام اونجا می خوانم .. آخه هفته پیش زنگ زده بودم و گفتم برام دعا کنید ...
یه جورایی مدیون آرام آبی هستم که پیشنهاد شنیدن اون برنامه رادیو جوان رو خوب موقعی بهم داد !
اینم اون زیبا سلام معروف :

زیبا سلام!
زیبا! هوای حوصله ابریست
چشمی از عشق ببخشایم تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا
زیبا! کنار حوصله ام بنشین
زیبا! کنار حوصله ام بنشین و مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
من سبز می شوم
زیبا سلام ...
سید علی صالحی
******
پینوشت:
+ اینم خاطره دوم ...
+ لینک دانلود زیبا سلام رو هم میذارم حتما دانلود کنید و گوش بدید ...اینجا دانلودش کن
+ وقتی یه سری عوامل تو رو داره به یه سمت خوبی سوق میده فقط باید خودت رو رها کنی...
+ از پینوشت های اون موقع قبل از ... :
+ دلم برای جایی تنگ است ...
کاش منم
...

+ دوشنبه قرعه کشیه لااقل شما دعا کنید ما که آبرو نداریم پیش این خانواده ![]()
![]()
+ سلام بر تو ای حضرت پدر !
سلام بر تو ای امیر مهر و لبخند
سلام بر تو ای بانوی مهر و آب...

به اون مکعب مشکی رنگ خیره شده بودم . نمی دونستم چرا ولی انگار بهترین زیارت عمرم بود...
اولین اسم رو که خوندند دیگه هیچی نفهمیدم، فقط افتادم به سجده و گفتم : خدایا شکرت ...![]()
چند دقیقه قبل تر تو حال خودم بودم یادم نیست که اضطراب داشتم یا آرامش. آرامشی که به خاطر این زیارت از راه دور نصیبم شده بود ...
محمدرضا بهم گفت : زور نزن اسمت درنمیاد باید قبلا کارات رو می کردی نه الان 5 دقیقه مونده به قرعه کشی.
گفتم : من همین حال و هوای این 2 هفته برام کافی بود دیگه اگر اسمم در نیومد هم مهم نیست من زیارتم رو کردم !
شاید زیارت واقعی هیچ وقت طعم شیرین اون زیارت اولی رو نداشته باشه.
بعد از مراسم خیلی ها اومدن تو بغلم و گریه میکردن .. یادمه چند تاشون که خیلی دل شکسته بودن بعدا اسمشون تو سری دوم برای عمره در اومد .. یه سری هم که رفتند کربلا که من ازشون جا موندم
...
ادامه دارد...
پ.ن1: رسمه که خاطرات رو از اول تا آخر تعریف می کنن اما خوب من زیاد با قالب ها کنار نمیام
..
پ.ن2: سعی کردم کوتاه باشه ... حالا شما نظر بدید همین جوری خوبه یا بازم برم تو جزئیات ؟
پ.ن3: اونایی که بخوان یه مطلبی رو بگیرن یه سرنخ براشون بسه مگه نه ؟ ..![]()

بهم نگاه کن !
ببینیم مگه بهت نگفتم دیگه دوست ندارم دور و برم بپلکی ؟!
خدایا خودت ببین ..
من که گفتم از فردا می ترسم ..
پس چرا دوباره ... ؟
من تحمل این شکستن ها را ندارم ...
خودم
********

عجب روزگاری است .
چشم در گرو یک نگاه .
دل اسیر چشم
عقل در دستان دل
و ...
من هنوز نگاهی نکرده ام .
پس چرا عقلم در دست توست ؟
ای دل ...
خودم
********

زیبا سلام!
زیبا! هوای حوصله ابریست
چشمی از عشق ببخشایم تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا
زیبا! کنار حوصله ام بنشین
زیبا! کنار حوصله ام بنشین و مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
من سبز می شوم
زیبا سلام ...
سید علی صالحی
********
+ این شعر رو خیلی دوست دارم حتما براتون آشناست :
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب میشود
و برای نخستین گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم .
بی تو جز گستره یی بیکرانه نمیبینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینهی خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانهگیات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
میاندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من میتابی هنگامی که به خویش مغرورم
********
پی نوشت:
+ اگه این مطلب طولانی شد شرمنده چون احتمال داره تا یه مدتی نتونم چیزی بنویسم.
+ این روزا خیلی خسته ام . نمی دونم باید چیکار کنم ...
+ اگه به رادیو دسترسی دارید حتما برنامه رادیو جوان ساعت ۲۰:۳۰ الی ۲۱:۳۰ روگوش کنید واقعا قشنگه ... اسم برنامه "سفید مثل شب" هست !

