تبليغاتX
طوفان دیگری در راه است...
 
 
   
 
  به نام او

سال های دور در دهکده ای قدیمی مردی همراه با خانواده اش زندگی می کرد. پس از طی چند سال و قدیمی شدن خانه چوبی شان مرد تصمیم گرفت تا خانه را خراب کند و خانه ای دیگر به جای آن بسازد . خانه را خراب کردند . در هنگام جمع آوری چوبها مرد دید که مارمولکی بوسیله یکی از میخ ها به قطعه چوبی دوخته شده بود و جالب این که مارمولک پس از طی این همه سال زنده مانده بود . خوب که دقت کرد فهمید که در تمامی این سال ها یک مارمولک دیگر برای او غذا می برده و از او مراقبت می کرده است . 

پ.ن: داشتن یک دوست و همراه خوب می تونه کمک خوبی برای یه نفر باشه که شاید حتی امیدی به زنده بودن هم نداره !

 --> آرشیو مطالب با همین موضوع ( داستانی)

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
 

 

 

 

 

چه زیباست که حس کنی

 

کسی منتظر شنیدن حرفهایت است

                             

و دستی آماده برای یاری دستانت

 

و چه تلخ ...

 

که این احساس را از خود بگیری!...

 

خودم

 

 

 
******

داستانك :
 

روزي مردي خواب عجيبي ديد. ديد كه پيش فرشته هاست و به كا رهاي آن ها نگاه مي كند هنگام ورود دسته بزرگي از فر شتگان را ديد كه سخت مشغول كارند وتند تند نامه ها يي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند با ز مي كنند وآنها را داخل جعبه مي گذارند مرد از فرشته پرسيد چه كار مي كنيد فرشته در حالي كه داشت نامهاي را باز مي كرد گفت اين جا بخش در يافت است وما دعا ها وتقا ضا هاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم ..

مرد كمي جلو تر رفت باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذ هايي را داخل پاكت مي گذارند وان ها را توسط پيك هايي به زمين مي فر ستند مرد پرسيد شما چه كار مي كنيد يكي از فر شتگان با عجله گفت اين جا بخش ارسال است ما الطاف و رحمت هاي خداوند را براي بندگان به زمين مي فرستيم...

 مرد كمي جلو تر رفت ديد يك فرشته را كه بيكار نشسته است مرد با تعجب پرسيد شما چرا بيكاريد؟ فرشته جواب داد اين جا بخش تصد يق جواب است مردمي كه دعاها يشان مستجاب شده بايد جواب بفر ستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند مرد از فرشته پرسيد مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند ؟

فرشته پاسخ داد بسيار ساده فقط كافيست بگويند:

 خدا را شكر خدايا مرا به خاطر همه ناشكري ها ببخش

خدايا براي همه چيز شكرت

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
   

 

براي يه نويسنده خيلي مهمه كه داستانش رو چطور تموم كه حتي مهم تر از شروع شدن اون .

 نويسنده ماجرا اين دو نفر هم چون نويسنده ماهري بود (!)‌ انگار خوب پاياني براي اين داستان انتخاب كرد كه ...

اونا تو سكانس قبلي فهميدن كه ديگه اون آدم قبلي نيستن و حالا ديگه بايد طور ديگه اي به ماجرا نگاه كنن. فكر اين كه حالا بزرگتر شدن و بايد تصميم بزرگي بگيرن خيلي اذيتشون مي كرد.

از طرفي هم دوست داشتن پايان خوبي براي داستانشون بازي كنن كه خودشون دو نفر كه مهمترين بيننده هاي داستان هستند و بقسه كه شنونده اون هستن ازش لذت ببرن ...

هميشه آرزو داشتن كه به اينجا كه رسيدن كاري كنن كه با بقيه فرق داشته باشه . اونا نمي خواستن كه با پايان بد روي همه خاطرات خوب گذشته خط قرمزي بكشن. براي همين فكر كردن و فكر كردن و ...

حالا تازه فهميدن كه به خيلي چيزايي كه بايد دقت مي كردن توجه نكردن و حالا دارن تاوان اون بي توجهي ها رو هم پس مي دن.

انگار دست روزگار داشت سند جداييشون رو به دست خودشون امضا مي كرد ،‌همون دستي كه سند دوستيشون رو براي امضا جلوشون گذاشت ...

فكر نمي كردن كه به اين راحتي ماجراي اونا هم به يه داستان تبديل بشه اما شد...

ديگه فرصتي براي موندن نداشتن . رفتن تا شايد ثابت كنن كه هميشه براي اثبات دوست داشتن نبايد بموني !
گاهي براي اين كه ثابت كني طرفت رو دوست داري بايد بري ...

گاهي براي ماندن بايد رفت...

 

پایان...

*******

 

 

پنجه درافکنده ایم با دستهایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان!
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه...

 احمد شاملو

 

*******

پی نوشت :

+ نمی دونم برداشت کلی شما چی بود از این به اصطلاح داستان ! اما فقط دوست داشتم چیزی که خیلی الان داره دور و بر ما اتفاق میفته رو بیان کنم ...

 + این روزا همش دارم به چیزایی فکر می کنم که با زحمت بدست آورده بودم و حالا دارم از دست میدم..

+ خنده بر لب ميزنم تا كس نداند راز من

ورنه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
   

 

خوب چهار تا سكانس رو گذرونديم و حالا هنرپيشه هاي ما ديگه دارن خودشون رو براي سكانس هاي آخر آماده مي كنند . فرمولي كه خيلي ها براي اين سكانس مي نويسن اينه :

 

سكانس چهارم ×(جمع سكانس اول تا سوم) = سكانس پنجم

اسمي كه اكثرا براي اين سكانس ميذارن عشق هست ! ...

شايد هم خيلي ها مثل من زياد با اين فرمول موافق نباشن !!!‌گرچه همين نامگذاري اين قسمت از ماجرا هم يه كم گير داره ولي حالا ديگه وقتي مثل داستان ها رفتيم جلو بقيش رو هم داستاني بريم جلو ...!
خوب حالا با اين گذر زمان چه كاري مي تونن بكنن ؟ خيلي هم رفتار كليشه اي رو دوست ندارند . از اين دوستي هايي هم نبوده كه از يه چشم و ابرو شروع بشه ! ... به خاطر همين هم دوست ندارند كه خيلي راحت اونو از دست بدن و ديگر به جايي رسيده بودند كه تو وجودشون يه چيز دوست داشتني پيدا كرده بودند وكه حاظر نبودن شيريني اون رو به اين زودي به تلخي مبدل كنن...

"دوستي" كه هر دوي اونها از ته دل دوستش داشتند و تصور پايان اون خيلي زجرشون مي داد. چشم كه به هم زدن ديدن سه سال بزرگتر شدن و حالا با خيلي از خاطرات ريز و درشتشون دارن زندگي مي كنن اما ديگه حالا اون نوجون بي تجربه قبل هم نبودن . خوب مي دونستند كه دارن به سكانس هاي انتهايي نزديك مي شن.

وقتي يه بازيگر بدونه كه مهلت زيادي براي بازي پيدا نمي كنه ،‌از اون به بعد به بهترين شكل ممكن نقشي رو كه قبول كرده رو بازي مي كنه ...

 

ادامه دارد...

 

********

 

 

ما زاده شدیم و کلمه زاده شد

و این چنین آغاز شد تراژدی تخریب انسان و خدا !

از شیطان که کلمه بود

واز کلمه که شیطان بود !

کلمه یی از پس کلمه یی زاده می شد

و انسان بنای همه چیز را بر کلمه نهاد

و خدا را با کلمه تعریف کرد

 

و تا این لحظه هرگز نیندیشید که کلمه نیاز ما بود

و خدا نیاز نبود و خدا کلمه نبود !

خدا ، خدا بود و هرگز کسی به این حقیقت نیندیشید!

در سکوت سترگ آفرینش ، ما حرف زدیم

و حرف نیاز ما بود وهم گونی کلمات محال بود !

پس قابیل صخره بر سر هابیل کوبید ،

که خدا کلمه ی من است و کلمه ی تو خدا نیست !

و این چنین شد که ما با کلمه به جنگ خدای یک دیگر رفتیم

و هم دیگر  را کشتیم !

هم گونی کلمات محال است !

پس نه تو به خدای من اعتماد کن

و نه من به خدای تو ...

ما تلخ می میریم و خدا بر جنازه ی ما اشک می ریزد ،

با کلاغی در بکراندش ...

 

مرحوم حسین پناهی

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
 

 

 

 

همه چيز عادي در حال جريان است . فقط يك چيز غير عادي وجود اومده و اون هم اين كه اين دو نفر ديگه نمي تونن مثل قبل در مورد هم فكر كنند !  اگه هم بخوان مثل روزاي اول آشناييشون تصميم بگيرن نمي تونن چون اين وسط يه چيزي به اسم زمان بدجوري داره خودنمايي مي كنه .

آره چيزي كه حتي تا الان تصورش رو هم نمي كردن كه يه روزي بخوان با اون هم درگير بشن.

خودشون رو براي رويارويي با هركسي يا چيزي آماده كرده بودن جز اين  و حالا ديگه دست جفتشون از پشت بسته ميشه و اين قدر غافلگير شدن كه نمي تونن درست تصميم بگيرن.

تصميم مي گيرن كه مثلا ناديده بگيرن اين كه نزديك به دو سال هست كه پاشون تو زندگي هم باز شده و ...

اما نمي تونن ،‌زمان چيزي نيست كه به اين راحتي ها بشه اون رو از خاطر پاك كرد. شايد وقتي كنار پدربزرگ و مادربزرگ ها بشيني و به حرفاشون گوش كني اينو خيلي راحت تر مي توني درك  كني ...

خوب ديگه چاره اي نيست و بايد با اين هم كنار اومد گرچه مشكل بزرگي نبوده ولي چشم اونا نگران يه فدايي مثل امروز بود كه تفاوتش با امروز چند ساعت،‌چند روز ، يا حتي چند ساله . البته شايد امروز با زمان مشكلي نداشته باشن و گذشت اين روزها رو به عنوان خاطره اي براي فردا تلقي كنند اما هميشه ترس گذرا بودن خاطرات خوش شيريني اونا رو كمتر مي كنه ...

 

 ادامه دارد...

 

*******

 

برای پریدن

 

فقط آرزوی پرواز کافی نیست

 

باید بال پرواز داشته باشی

 

چرا ناراحتی ؟!

 

تو هم بالهایت شکسته ؟


...

 

من پرواز را فراموش کردم...

 

 بالهایم را می خوام ...!!!

 

 

 

********

خسته شدم

 

از این همه دروغ

 

خدایا...

 

تا کی با ظاهرم

 

دیگران را فریب دهم

 

و با باطنم

 

 خود را ... ؟ 

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
   

وقتي دو تا گدا به هم مي رسن چيكار مي كنن ؟! انگار خيلي راحت تر با هم كنار ميان ...

مثل دو تا آدم داستان ما كه كاسشون تا حالا خاليه خاليه ! توي سني هم قرار گرفتن كه هنوز نمي تونن به خودشون بقبولونن كه اين كاسه مثل كاسه هاي ديگه نيست كه كسي براي كمك بهت بياد و چيزي توش بذاره و يه چيزي رو كه از قبل داشتي رو از توش بر نداره !

مگر اين كه ...

شب و روز براي كسي كه احساس مي كنه به نفر رو داره كه هميشه بتونه بهش اتكا كنه خيلي زيباتر ميگذره ،‌ اينو از خيلي از آدم ها شنيدم ...

 اما كاش بدونيم كه هركسي رو نمي شه به عنوان تكيه گاه انتخاب كرد !
دو تا پرنده قصه ما هنوز به خونشون نرسيدن !‌

همين شكلي روز و شب رو مي گذروندن و خودشون هم نفهميدن كه چرا از بين اين همه پرنده اونا بايد سنوشت كلاغ رو پيدا كنن كه هيچ وقت تو قصه ها به خونش نمي رسه ...

كسي كه طعم يه محبت زميني رو بچشه تو نمي توني بهش بگي كه محبتي رو سراغ داري كه هيچ وقت از بين رفتني نيست مثل محبت خدا . اون آدم حتي دوستش رو از خدا نزديكتر مي بينه ،‌ چون تا حالا اينقدر با خداي خودش احساس نزديكي نمي كرد كه بشينه و براش درد دل كنه و روي شونه هاش سر بذاره و  اشك بريزه !..

همين موقع شروع مي كنه و از چيزي كه به دست آورده براي خودش يه بت ميسازه ! چون چيزي كه دلخواه و آرزوش بوده رو حالا پيدا كرده و شايد اين رو درك نكنه كه اين احساس خيلي زودگذره و اين آرزو مثل يه سراب ...

******

آخرین باری را که توبه کردم

به یاد دارم ...

دلم برای خدایم می سوزد

چقدر خون دل می خورد ؟!

آخر همین دیروز بود که ...

 

دلم برای خودم می سوزد...

خودم !...

چه واژه غریبی !!!...

 

******

پی نوشت :

+  خوشحالم که با انتخاب این موضوع  نظرات متفاوت دوستان رو می بینم ...

+ این داستان چیزی دور از تصور نیست چیزیه که هر روز داره دور و برمون اتفاق میفته حالا با سناریوهای متفاوت و بازیگرهای مختلف ..

+ قصدم از خیلی از کلمات بیان اعتقادم به چیزی که می گم نیست خواهشا توجه کنید !!!

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
   

توجه : برای بهتر متوجه شدن موضوع سکانس قبلی رو بخونید !

 

وقتي عادت ناخودآگاه يا خودآگاه ! به وجود اومد ديگه نميشه جلوي محبت رو گرفت . مگه محبت چيزي غير از اينه  كه يه آدم به چيزي يا كسي عادت خاصي داشته باشه و همين اون رو هر روز بيشتر به سمت اون شي يا آدم ديگر سوق بده !؟

محبت به وجود اومده بود و ديگه كاري نمي شد كرد . حالا ديگه ماجرا خيلي عوض شده بود ،‌ اونا تا چشم باز كردند ديدن كه وسط يه ماجرايي قرار گرفتن كه حس كنجكاوي اونا رو به سمتي سوق مي داد تا بدونن فرداي اون روز چه اتفاقي در پيشه !‌... چشم سپردن به بازي روزگار تا ببينن كه تو اين بازي مهره مقابلشون كجاست و خودشون كجا ! تماس ها ،‌ پيغام ها و .. همه و همه دست به دست هم دادند تا باور كنند كه جزيي از زندگي همديگه شده اند . اين ماجرا نمي تونست خيلي غير منتظره باشه !‌

وقتي يه نوجوون تو بحران هاي اون دوره از زدگيش دستي رو پيدا نكنه كه به سمت اون دراز بشه و بخواد كمكش كنه ،‌ چكار مي تونه بكنه جز اين كه دست يه سمت يه نفر ديگه كه اون هم از جنس خودشه دراز کنه ؟!
شايد هم اين ماجرا داشت به وجود ميومد كه چيزي به اونا ياد بده ..

مزه محبت رو هميشه اولين بار شيرين تر احساس مي كني . همون موقع كه تو بچگي دست نوازشگر پدر و مادرت روي سرت مياد ،

اما حيف كه هيچ كس نمي دونه كه يه جوون يا نوجوون بيشتر از كودكيش تو اين دوره به اون دست نياز داره تا محتاج نباشه كه كاسه گدايي دست بگيره و به دنبال يه ذره محبت بگرده اونم تو اين دنياي ... !!!

ادامه دارد...

*********

 

به آینه نگاه می کنم

چیزی در آن به من می نگرد

مانند گرگ است

می خواهم اعتراف کنم...

من یکبار دیگر خودم را کشتم !

مرا قصاص نمی کنی ؟!...

 

*******

 

چه احمقانه است

تصور اینکه

هرگز زمین نخواهی خورد...

و احمقانه تر اینکه

خود، خود را زمین بزنی !... 



 

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
 

 

- سلام

سلام

- خوبي؟
ممنونم ،‌تو خوبي؟

- مرسي ،‌ميشه با هم صحبت كنيم ؟

....

 اين چند خط يك نقطه شروع بود. همان نقطه اي كه خيلي از آدم ها براي يك شروع به دنبال آن مي گردند. اما اين كافي نبود ،‌هميشه شروع به ادامه نياز داره تا بتونه خودش را با اون معنا كنه. اين نقطه شايد براي خيلي ها مشترك باشه اما ادامه اش مثل شعاع هاي نوري كه از يك منبع نور خارج ميشه براي هركسي متفاوت به نظر مي رسه. از اين بحث كه بگذريم بايد دنبال ادامه بگرديم .

همون ادامه اي كه ما رو به خيلي از ماجراها مي رسونه...

آشنايي اين دو گرچه در نظر خيلي ها غير متعارف و شايد بي معني تعريف مي شد اما براي اون دو نفر اين چنين نبود. همين آشنايي بود كه پنجره تازه اي رو به دنياي دور و برشون باز كرد.

پسرك تازه طعم يك رابطه اين چنيني رو مي چشيد و البته دخترك هم همينطور ! ...

داشت فكر مي كرد كه دو تا آدم با اين همه تفاوت ولي فقط با داشتن يك نقطه مشترك چطور مي تونن اينقدر زود توي زندگي هم براي خودشون جا باز كنند و اون نقطه مشترك جز اين نبود كه هر دو در خانواده اي بودند كه بهترين دوست آنها در آن خانواده تنهايي بود ،‌بهترين رفيق روزهاي دلتنگي شان يك قلم و كاغذ و بهترين يارشان يك بغض در گلو مانده ...

انگار خوب دو نفري تو راه همديگه قرار گرفتن . بدون اين كه متوجه بشن روز به روز به همديگه بيشتر عادت مي كردند . عادت كردن به يك سلام و خدا حافظ . عادت به ...

اينا همه براشون شده بود عادت و اونها اينو نفهميدن تا اينكه يه روز ...

يه روز جفتشون فهميدن كه اين عادت داره تو زندگيشون جا باز مي كنه

و اون روز يه شروع بود ...

ادامه دارد ...

 

*********

 

 

«همه چيز از ياد آدم ميره

مگر يادش كه هميشه یادشه »

يادمه يه روزي

فكر مي كردم كه زمان

فراموشي مي آره

اما حالا به اشتباهم پي بردم

من فراموش كردم

اما نه اون چيزي رو كه

فكرش رو مي كردم !!!

 

*******

پي نوشت :

+ اول شرمنده كه يه كم دير شد .. اين ماجرايي كه شروعش رو نوشتم تو شش سكانس ادامه داره اگه خوندين و دوست داشتيد ادامش رو بدونيد شماره هاي بعدي رو هم بخونيد ...

+ خوب نگاه كن ببين تو هم مثل آدماي قصه ما نيستي ؟ بهترين دوستت كيه ؟!! ...

+ زندگي رو دوست دارم اما ...

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
   

 

فرصتي براي نفس كشيدن مي خواهيم

شايد نفسي براي آخرين بار

ولي بر ميگرديم...

********* 

هر روز

شيطان لعنتي

خط هاي ذهن مرا

اشغال مي كند

 بقیه در ادامه مطلب

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید ادامه مطلب | 
 
 
   
 
   

شلوغ بود

جمعيتي در پي يك نفر

و او متحیر و حيران از اين ماجرا

و اين كه او را كجا مي برند

با خود مي گفت : كجا چنين با عجله

اما حيف كسي صدايش را نمي شنيد

هرچه او فرياد مي زد بي ثمر بود

و همچنان در ميان دستان ديگران مي رفت

به جايي رسيدند

ناخودآگاه چيزهايي به ياد آورد

انگار برايش آشنا بود

وا حسرتا كه دير فهميد

زماني كه تا دو قدمي گودالي رفت

و او را در آنجا نهادند و

رفتند ...