تبليغاتX
طوفان دیگری در راه است...
 
 
   
 
   

شب هاي امتحانات زميني ام ، تا صبح بيدارم براي اينكه شايد درسي را كه در طول يك ترم نخوانده ام پاس كنم اما كاش مي دانستم هر شبي كه مي گذرانم برايم به مثابه شب امتحاني است كه استادش پروردگارم است و نمره قبولي در اين درس را نمي توانم با يك شب تلاش به دست آورم...

درس : زندگي
تعداد واحد : به ميزان ثانيه هاي زنده بودن
استاد : خداوند
تاريخ امتحان : تمام لحظات
اعلام نتايج : قيامت
 

خودم

*******

آنگاه كه در ورطه غفلت و بي خبري از ياد خدا غرق در نعمت شدي

 بدان كه در عرصه آزمون الهي به سر مي بري...

سوره جن/ آيه ۱۷

*******

پي نوشت:

+ مطلب اولي رو تيرماه پارسال نوشته بودم تو وبلاگ كه توي مجله موفقيت هم چاپ شده بود ...

+ اميدوارم با توجه به اين آيه زيبا نتيجه خوبي به دست بياريم ...

+ يه مدتي ميرم واسه امتحانات ..

-->آرشيو مطالب با اين موضوع(درس زندگي)

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
   

 

در میان هر سیب دانه ها محدود است .

در دل هر دانه سیب ها نا محدود !

دانه باشیم نه سیب!!!

منبع:اس ام اس

پ.ن : میلاد جان ممنونم ازت ... 

 

---> آرشیو مطالب با همین موضوع ( درس زندگی)

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
   به نام او

 

و هرگاه دریا طوفانی شود و موجی مانند کوه ها آنها را فرو گیرد

 در آن حال خدا را با عقیده پاک می خوانند و چون باز به ساحل نجات رساند

 بعضی در راه طاعت و شکر خدا باقی مانند و بعضی به کفر شتابند.

و آیات ما را انکار نمی کند جز آن کسی که عهدشکن و کافر و ناسپاس است ...

سوره لقمان/ آیه 32

 

 

 گاهی  بعضی از حرفا اینقدر واضح هست که نیازی به توضیح ندارند ...

دوست دارید توی کدوم گروه باشید ؟

و این که حالا توی کدوم گروه هستیم ؟!

 

 

 

بیایید وقتی به ساحل رسیدیم کمی فکر کنیم ...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
   

 

همیشه شعار آزادی دادن خوب نیست ...

خیلی موقع ها اگه یه چیزی رو زندانی و ازش مراقبت کنی قشنگ تره

 چون اگه آزادش بزاری خیلی بهت ضرر میزنه ..

مثل هوس .. مثل هوای نفس .. مثل نگاه آلوده ...

اگه ازشون حفاظت بشه میشه حیا .. میشه عفت .. میشه پاکدامنی ..

اون وقته که با ارزش و زیبا میشه ..

 مگه نه ؟

پ.ن : البته بستگی به آدمش داره که با چه اعتقادی و زیبایی رو چی تعریف کنه ..اما فطرت آدما این زیبایی رو دوست داره حالا شاید یکی میخواد فریاد آزادی برای هوسش رو سر بده .. بذار راحت باشه ... یه روزی میفته تو زندان !

*******

ای مردم بترسید از آن روزی که نه هیچ پدری به کار فرزند آید و نه هیچ فرزندی به کار پدر !

البته وعده خدا حق و حتمی است . پس زنهار زندگانی شما را فریب ندهد

و شیطان فریبنده شما را به عفو و بخشش خدا مغرور نسازد !!!

سوره لقمان / آیه ۳۳

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
   

 

 

شرف اینجا ارزان ،

 تن عریان ارزان ،

آبرو قیمت یک تکه نان

و دروغ  از همه چیز ارزانتر...

و چه تخفیفی خورده است

قیمت هر انسان !

 

دوره ارزانی است...

منبع: یک آفلاین

*******

پی نوشت: 

+ نوشته هایی وبلاگ اکثرا نوشته های خودمه به جز بعضی ها مثل این مطلب که منبعش رو میزنم ...

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
   

 

توحید این است که وقتی نمی شود به خود خورشید نگاه کنی

 از بس که پر نور است از نورش غافل نشوی.

رشته نور را بگیری و جلو بروی تا به مقام قرب منبع نور برسی ...

 منبع: از کتاب نائب

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
 

 

در هند يك فاضل را دويچ مي نامند.

يعني كسي كه دوباره متولد شده است چرا دوباره ؟

بر سر تولد اول چه آمده است ؟

چه احتياجي براي تولد دوم وجود دارد؟ دستاورد تولد دوم چيست ؟
در تولد دوم چيزي را بدست مي اورد كه در تولد اول داشته

ولي اجتماع ،‌والدين و اطرافيانش آن را خرد و نابود كرده اند ...

"اوشو"

******

 

 

 

 

اين عبارت روي سنگ قبر يك كشيش نوشته شده است :

«جوان بودم و ازاد بودم ،‌تصوراتم هيچ محدوديتي نداشتند و در خيال خودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم . پيرتر و عاقل تر كه شدم فهميدم كه دنيا تغيير نمي كند. بنابراين توقعم را كم كردم و به عوض كردن كشورم قناعت كردم . ولي كشورم هم نمي خواست عوش شود. به ميان سالي كه رسيدم آخرين توانايي هايم را به كار گرفتم كه فقط خانواده ام را عوض كنم ولي پناه بر خدا آنها هم نمي خواستند عوض شوند و اينك در بستر مرگ آراميده ام و ناگهان دريافتم كه اگر فقط خودم را عوض مي كردم خانواده ام هم عوض مي شد و با پشت گرمي آنها مي توانستم كشورم را هم عوض كنم و چه كسي مي داند شايد مي توانستم دنيا را هم عوض كنم ..

 

"كتاب غذاي روح - وعده اول"

 

 

پ.ن ۱: برای کمی تنوع در وبلاگ از مطالب غم انگیزناک خودم خبری نیست فعلا

پ. ن ۲ : یادش به خیر اون روزی که برات مثال زدم که زندگی ما مثل تاب خوردن یه بچه میمونه ! ...حالا شاید تو پست بعدی بنویسم ..

پ.ن ۳: من مرده ام در روز به روز زندگانیم !

 

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
   

 

دختران شهر به روستا فکر میکنند

دختران روستا در آرزوی شهر میمیرنند

مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر میکنند

مردان بزرگ در آرامش مردان کوچک میمیرنند

 

 کدام پل در کجای جهان شکسته است که هیچکس به خانه اش نمیرسد؟

 

*******

پي نوشت:


+ خودم خيلي دوستش دارم اينو ولي نمي دونم از كيه ! 

+ همچنان دارم سعي مي كنم به كامنت ها پاسخ بدم تو همون زير كامنتي كه ميذاريد !

 

+ اینم یه خبر جالب که واقعا خنده داره  :

تصاويري كه اين روزها در رسانه‌ها و مطبوعات اسپانيا به چاپ مي‌رسد شايد به اين زودي‌ها فراموش نشود؛ وزير دفاع بارداري كه در رژه‌ي ارتش حضور يافت.
به گزارش ايسنا به نقل از خبرگزاري آسوشيتدپرس، انتصاب عجيب خانم كارمي چاكون 37 ساله بدون هيچ تجربه‌ي نظامي به عنوان وزير دفاع اسپانيا، يكي از شگفت انگيزترين اقداماتي بوده است كه دولت سوسياليست زاپاترو كه با شعار "برابري جنسي" روي كار آمد، انجام داده است.

ماجرای کامل رو اینجا بخونید ...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
   

طی شد این عمر تو دانی به چه سان ؟
پوچ و بس تند چنان باد دمان
همه تقصیر من است این که خودم می دانم
که نکردم فکری
که تعمق ننمودم روزی ساعتی یا آنی
که چه سان می گذرد عمر گران
....
کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند کنون تا بچه است
بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست
بایدش نالیدن!
من نپرسیدم هیچ
که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن
نتوان فارغ و آسوده ز غم
همه شادی دیدن
همچو مرغی آزاد هر زمان بال گشادن
سر هر بام که شد خوابیدن
من نپرسیدم هیچ
که پس از این ز چه رو بایدم نالیدن
هیچ کسی نیز نگفت زندگی چیست ؟
چرا می آییم ؟
بعد از این چند صباح به کجا باید رفت ؟
به چه سان باید رفت ؟
با کدامین توشه به سفر باید رفت
....

بقیه رو در ادامه مطلب بخونید ...

+ این چند تا مطلب بعدی رو تقدیم می کنم به یکی از دوستام که خیلی این روزا دلتنگه ...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید ادامه مطلب | 
 
 
   
 
   

یادمه بچه که بودیم یه شعری همش روی زبونمون بود:

 

یه توپ دارم ..

...

می خوره زمین هوا میره !

...

 

اما حالا تو این فکرم چرا وقتی ماها زمین می خوریم هوا نمی ریم ؟!

 انگار هرچی بزرگ تر میشیم  راحت تر فراموش می کنیم که خیلی چیزا رو تو شعرای کودکیمون بلد

بودیم و حالا ...

البته زیاد مهم نیست خاطر گرامیتون رو مشغول نکنید !

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
   

هرکه شد در عشق صورت مبتلا

هم از آن صورت فتد در صد بلا

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
 

 

زندگي مي آموزد

ما ياد نمي گيريم

و همچنان ادامه دارد ...

اصرار اين استاد صبور

و سماجت اين شاگرد تنبل !

 

 

و تنها زماني

 شاگرد ثمره سماجتش را مي بيند

كه كارنامه اي در دست اوست

و ديگر

جاي هيچ اعتراضي نيست .

 

ما در زنگ هاي تفريح

آنقدر مشغوليم

كه فراموش مي كنيم

بايد در كلاس حاضر باشيم !

 

اين جا زمين

كلاس اول و آخر ...

 

خودم

**********

 

 

هرچی دنبال کلمه و جمله ای زیبا گشتم پیدا نکردم شاید نمی شه بعضی حرفها رو مستقیم نزد !

 

بانوی مهر و آب، امیر مهر و لبخند پیوندتان مبارک ...

 

 ببخشید ناقابل بود ...

 

**********

 

مادربزرگ ..
گم كرده ام در هياهوي شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكي بسته بودي به بازوي من
در اولين حمله ناگهاني تاتار عشق
خمره دلم
بر ايوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پاي راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانيم...

 

شادروان حسین پناهی

 

 

**********

پی نوشت :

 

+ با دیدن کامنت های مطلب قبلی یه جورایی مایوس ! که نه ولی دلسرد شدم از نوشتن احساسم تو این صفحه ... گرچه نوشتن احساسم خیلی هم می تونه تابع نظرات جمع نباشه اما خوب بالاخره ما هم دموکراتیم !!!

 

 

+ دلم برای جایی تنگ است ...

کاش منم  ...

 

+ دوشنبه قرعه کشیه لااقل شما دعا کنید ما که آبرو نداریم پیش این خانواده

 

+ سلام بر تو ای حضرت پدر !

سلام بر تو ای امیر مهر و لبخند

سلام بر تو ای بانوی مهر و آب...

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
 

كمي خسته شده بود .

در نيمه راه ايستاد و گفت : خدايا كمي خسته ام ،‌ كمكم كن .

گوش هايش را تيز كرده بود و منتظر شنيدن جواب بود .

خدا گفت : من كه به تو آموختم چگونه بيايي اما تو راه خود را در پيش گرفته اي.

كلاهش را كه قاضي كرد ديد خدا راست مي گويد ،‌ خودش آنطور كه بايد حركت نمي كرد و همين او را خسته كرده بود.

گفت : خدايا تو كه همواره همراه من هستي . يك بار ديگر به من بياموز كه چگونه در اين راه قدم گذارم.

خدا گفت : اگر تو صد بار هم بخواهي من به تو مي آموزم و آموخته ام . اما تو هيچ گاه شاگرد خوبي نبوده اي

سرش را پايين انداخت و از اين گفته راست خجل گشت .

خدا سكوت و پشيمانيش را ديد . پس مانند هميشه او را بخشيد به غفلتش و گفت : خوب گوش كن كه شايد بار ديگر فرصت نكني كه اينها را بشنوي .

سراپا گوش شد تا مبادا درس امروزش را فراموش كند .

خدا گفت : زندگي تو به سادگي همين جملاتي است كه برايت مي گويم و به سختي معنايي كه در آن نهفته است.

و درس امروزش را شروع كرد :

" آيا تا به حال با خودرويي در سياهي شب در جاده اي تاريك حركت كرده اي كه روشنايي به جز نور كم اتومبيل وجود ندارد ؟

حكايت تو حكايت همان خودرو است !‌... و آن جاده مسيري است كه حال در آن مانده اي و راه بازگشت نداري. وقتي تو براي خود نوري نياورده اي چگونه مي خواهي در اين سياهي قدم بگذاري؟

راننده اين اتومبيل همواره بايد هوشيار باشد آيا راننده اي مطمئن (‌عقل)‌ را براي آن در نظر گرفته اي؟

اگر تو نور بياوري تازه مي تواني علايم كنار مسير را ببيني ،‌ تازه مي تواني خطوط ميانه و كنار جاده را ببيني . و به همين هم نبايد اكتفا كني چرا كه در نقاطي از اين مسير نور معمولي كافي نيست و بايد نور بالا داشته باشي . در شب هايي كه مسير پر از مه شده است بايد نور مه شكن بياوري .

تو فكر اينها بودي ؟

بايد بداني كه در اين راه بايد حداقل سرعت و حداكثر آن را رعايت كني.

راهنماياني كه در طول مسير قرار گرفته اند همگي براي كمك به تو آمده اند.

نبايد فراموش كني كه همواره كنترلي واقعا نامحسوس و محسوس(!) تو را مورد ارزيابي قرار مي دهد.

حال تو خود تمام اين قصه را بخوان ...

...

حال اين بار كه در مسيري اين چنيني رفتي اين مثال ها را با حركت خودت در مسير زندگي تطبيق بده .

آنوقت درس هاي بزرگ تر را خودت مي گيري.

زندگي روزانه تو پر از اين درس هاست."

 

 

به فكر فرو رفته بود. نمي دانست چه بگويد ،‌ تنها مي دانست كه جوابي زيبا گرفته است .

شروع كرد به حركتي دوباره ،‌ اما اين بار با رعايت نكاتي كه دريافته بود.

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 
 
   
 
 

 

 

اهالي يك دهكده تصميم گرفتند

 تا براي نزول باران دعا كنند،

همه مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند