تبليغاتX
طوفان دیگری در راه است... - سخنان خانم آرین در کوله پشتی ...
 
 
   
 
 

زندگی من مثل سفره ای بود که همه چیز روش با ظرف های شیشه روی اون چیده شده بود .

بزرگترین چیز روی این سفره منییت من بود

توی سفره زندگی من تو اون زمان یک گوشش تحصیلاتم بود

یه گوشش زیباییم بود حالا به هر حدی که هست حالا

یه گوشش قدم بود

یه گوشش هیکلم بود

ثروتم بود . ماشین های رنگارنگ . خونه و ...

 

خدا اومد با یه جمله سفره رو تکوند

همه چیز شیشه بود

همه چیز شکست ...

یکی یه بار از من پرسید نمی تونستی اینا رو بچسبونی ؟

گفتم شاید با چسب رازی بشه ولی دیگه دلم راضی نمیشد !!!

 

من همه چیز قرآن رو ربط می دم به خودم .

شاید خیلی بی ادبیه ولی من حس می کنم اگر این کاتالوگ زندگیم باشه که خدا برای ما تو این دنیا قرار داده پس فقط برای محمد (ص) نوشته نشده ...

برای منه . وقتی اسم حضرت محمد (ص) میاد ، بی ادبیه ولی من اسم ایشون رو میذارم کنار میگم سهیلا !

اون جمله این بود :

 

یا ایها الذین امنوا استجیب الله و الرسول

من هیچی بلد نبودم ولی دقیقا فهمیدم که یک مرده هستم که دارم راه میرم با تکبر و همه چیز زیر سلطه منه و منیت منه و یکی داره اون بالا میگه فکر نکن تو هستیا ! همه چیز منم ...

ببین همه چیزتو شکوندم .

برو جمعش کن

من هیچ جا نداشتم برم

هیچ کس هم حرف منو نمی فهمید حتی خودم ... خودم نمی فهمیدم که چیشد به من چی گذشت

2 ساعت تمام من تو محیط خونمون گریه می کردم .

فهمیدم چی شد !

برگشتم خونه و زندگی من از اون لحظه شروع شد .

 

اومدیم ایران .

من کسی رو نداشتم که ازش سوال کنم .

رفتم یک دفتر و قلم خریدم و برای خدا ایمیل زدم و نامه نوشتم .

بهش گفتم که :

خوب  اومدی و به من یاد دادی که من مردم ! همه چیزمو شکستی حالا من باید چیکار بکنم

چون دیگه هیچی برای من خوشمزه نبود

ازش خواستم که پس به من یه کتابی رو معرفی کن که ( حالا همه اینا رو دارم مینویسم تک و تنها بعضی موقع ها انگلیسی و بعضی موقع ها فارسی ) حالا من 35 سال زندگی کردم . مردم تو به من میگی مرده حالا من چیکار کنم

خیلی زمان کوتاهی گذشت نهج البلاغه اومد و زندگی من و منی که اصلا فارسی نمی تونستم بخونم اینقدر برام شیرین بود اینقدر که بهم تزریق میشد وقتی می خوندم کلام مولایم ، که همه رو خوندم و همه رو های لایت می کردم با ماژیک زرد می کردم که از این خوشگلتر نمیشه دیگه . به هر حال نهج البلاغه تموم شد وقتی تموم شد قرآن اومد ...

و ...

و نام حسین (ع) اومد ...

والوتر الموتور

عزیز دردونه خدا ...

من درک نمی کردم که این کی بوده چی بوده چرا ایران سیاه میشه وقتی یه ایامی میاد

من ندیده بودم و نمی فهمیدم

 

بعد کتاب خصایص الحسین رو تو نمایشگاه پیدا کردم خریدم ...هیچی نمی فهمیدم ازش ...

گذاشتم تو کتابخونم .2 ماه مونده بود به ماه رمضان

باز ایمیل زدم به خدا که :

خدایا خیلی سعی کردم حسین تو رو درک کنم ، نمیشه . پای هر صحبتی میشینم سنگین نمیشم .

خودت کمکم کن . به من بشناسونش . دوست دارم امسال من هم سینه بزنم ، منم محرم رو درک کنم

 

رفتم سراغ کتابخونم . کتاب رو باز کردم . عین نهج البلاغه دیگه همه چیز رو می فهمیدم . شروع کردم به خوندن

نمی تونستم ببندمش ...شیرین شیرین .

اشک می ریختم به حیات میرسیدم .

دیگه تمام وجودم میگفت حسین .

می خواست بره کربلا بین الحرمین رو ببینه . مقام امام حسین رو ببینه

همسرم اجازه نمی داد که برم می گفت کجا ؟ پاسپورت آمریکایی . عراق !! اونجا الان جنگه ...

تا یه موقعی سر کلاس اخلاق حاج خانم گفت که می خواد بره کربلا .من به شدت گریه کردم

دلم گرفت . گفت چی شده ؟ گفتم دلم می خواد برم کربلا .گفت بیا با من بریم .

گفتم شما اول از خدا اجازه بگیر ( استخاره ) بعد من به علی (شوهرم) میگم چون اون نمیذاره

حاج خانم استخاره کردن و عالی اومد ... ولی گفت آرین تو اتوبوس جا برای شما نیست

من خیلی دلم شکست . ماه رمضون شده بود خیریه داشتیم نذر برای ایتام . من که رسیدم کمک کنم رفتم طبقه بالا سر سفره ای که هیچ کس هم نبود . شعله زردها رو هم دیدید روش اسم می نویسن علی ، حسین !

جا دادم خودم رو . هیچ کس نبود . در رو بستم

 

دو رکعت نماز عشق خوندم بلد هم که نبودم ولی زیبایی خدا اینه که با هر زبونی باهاش صحبت کنی راضی میشه ..حتی زبان جهل خدا متوجه میشه .

نماز خوندم به امام علی گفتم ببین ما اینقدر شما رو دوست داریم اسمتون رو رو غذاهامون می نویسیم

پسرت منو دعوت نمی کنه خونش . ولی اسم منو تو لیست اونایی که دوست دارن بیان خونش بنویس .

 

اون شب تقریبا ساعت 11 شب بود رفتم خونه که غذا رو بخورم دیدم حاج خانم زنگ زد می خندید و می گفت آرین من نمی دونم تو امشب چیکار کردی همین الان حاج آقا زنگ زدن یه جا تو اتوبوس گیر آوردن ...

 

شوهرم می گفت مکه بله ، کربلا نه !

من برای اولین بار توی عمرم زانو زدم پیش شوهرم  و گفتم که علی خدا اجازه داده امام علی اتوبوس جا باز کرده ، امام حسین دعوت کرده همه دارن میگن بله ، علی آرین میگه نه !

تو راضی نباشی من نمیرم ...ولی یادت باشه تو به من گفتی نرو خدا اجازه داده ...

کمدش رو باز کرد پاسپورت منو انداخت بیرون گفت تو اصلا دیگه هیچی نمی فهمی .

شب 27 رجب من پیش امام حسین بودم .

 

 

دوست دارم خلیفه خدا باشم

تو این همه نعمت هایی که خدا به من داده حداقل بندگیش رو کنم

 

دفعه اول که با حجاب برگشتم

دوستان شوهرم اومده بودن خونه ما ... وقتی من سینی چایی رو تعارف می کردم . خانمش گفت :نمی خورم سهیلا این چیه رو سرته و سینی رو عقب زد ...

گفتم اینو میگی ؟ ( روسری )

این تاج  بندگی منه !

این کلمات اصلا تو کلام من نبود ... نمی دونم از کجا اومد .

 

من با حجاب باید بر می گشتم تو خانواده ای که کیف دو هزار دلاری همیشه تو دست من بود .

لباسم شنل بود . کفشم لویی وتون بود . این بود زندگی من ...

برام خیلی سخت بود .

با کمال پر رویی و کمال افتخار برگشتم ، انگار روی ابر راه میرم ...

نرفتن به جشن عروسی برادرم . که خیلی فشار تو زندگیم آورد ولی چون گناه بود اونجا . چون مشروب سرو میشد من اعلام کردم که نمیام اونجا چون حق خدا داره اینجا ضایع میشه ...

 

دوست دارم جوری باشم که خدا منو به ملایکه نشون بده و بگه ببینید این سهیلای منه !

 

خدایا کمکمون کن هیچ کس رو نداریم

 

 

والسلام

 
 
 |    نوشته شده توسط مداد سفید
 

pictofxt

Desert Float Template

Advanced Web Design Center Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین