تبليغاتX
سفید مثل شب... - درخت نفس ...

در روزگاري دور پيرمردي بود كه در نزديك خانه اش درخت بزرگي وجود داشت و به واسطه وجود اين درخت پرندگان زيادي به اطراف خانه او مي آمدند . پيرمرد هيچ وقت حوصله سر و صداي آنها را نداشت .به همين دليل تا پرندگان جمع مي شدند پيرمرد مي رفت و با شاخه اي آن پرندگان را دور مي كرد .

شخصي پيرمرد را ديد و گفت تو چرا هر وقت اين پرندگان اينجا جمع مي شوند آنها را دور مي كني درخت را از ريشه بزن تا خيالت راحت شود .!!!

 

 

 

حالا حكايت ما هم مثل همينه ! كجاش ؟

اينجاش :

اون درخت همون نفس و وجود ماست و پرندگان گرد و غبار و آلودگي نفس ماست .

 

حالا منظورم چيه ؟ ...

 

ماها ( با خودمم بيشتر) در طول سال در ايام خاصي مثلا ماه رمضون يا محرم يا ايام فاطميه و ... يه تكوني به درخت نفسمون ميديم ...

 و فقط در حد همون تلنگري كه پيرمرد به پرنده ها ميداد !

ولي نگه داشتن اين حالت هم سخت تره و هم با ارزش تر ...

كاش بتونيم اين حالي كه تو بعضي روزاي سال ( اونم خيلي دست خودمون نيست خدا بهمون ميده ) رو براي خودمون نگه داريم و

 يك بار براي هميشه ريشه غفلت هامون رو بزنيم ...

كاش ...

 ********

کوتاه اما ...

 

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟

جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم .

 تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري،

 قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه،

ومرگ که بدوني برميگردي پيشم ...

 


نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 12:36 توسط مداد سفید | |

All Rights Reserved [myblog] .:::. Designed By Barbod Arjmand