|
خاک را که به بازی می گیرد،
بغضش می ترکد
های های می گرید
می خواهد انسان بیافریند
می آفریند
این از گٍل ساخته شده هبوط می کند
می آید می نشیند در رحم از گٍل ساخته شده ی دیگری
و اندکی آرامش...
چشمانش را باز می کند
آی ای مخلوق، اینجا زمین است...
صدای گریه اش را می شنوی؟
می داند که پای بر چه سرایی گذارده
باز گریه می کند
می خواهد همان گل باشد در دستانٍ خدا

فردا می گریم
میلادم تسلیت !
دستانٍ خدا را می خواهم...
اشرف مخلوقات
******
پی نوشت:
+ هرچی خواستم یه چیزی بنویسم دیدم حرف جدیدی برای گفتن ندارم و حس نوشتنم هم نمیومدجز همین مطلبی که پارسال هم نوشتم .. خیلی دوستش دارم دوست عزیزم اشرف مخلوقات تو وبلاگش زده بود ..
+ ۱۳ اردیبهشت هر سال جدایی ام را از خدا گریه می کنم . کاش همان گل بودم ...
+ هر انسانی با این پیام به دنیا می آید
که خدا هنوز هم از انسان نا امید نیست!!!!
شرمنده اگر ناامیدت کردم ...
|