تبليغاتX
سفید مثل شب... - مارمولک ...
به نام او

سال های دور در دهکده ای قدیمی مردی همراه با خانواده اش زندگی می کرد. پس از طی چند سال و قدیمی شدن خانه چوبی شان مرد تصمیم گرفت تا خانه را خراب کند و خانه ای دیگر به جای آن بسازد . خانه را خراب کردند . در هنگام جمع آوری چوبها مرد دید که مارمولکی بوسیله یکی از میخ ها به قطعه چوبی دوخته شده بود و جالب این که مارمولک پس از طی این همه سال زنده مانده بود . خوب که دقت کرد فهمید که در تمامی این سال ها یک مارمولک دیگر برای او غذا می برده و از او مراقبت می کرده است . 

پ.ن: داشتن یک دوست و همراه خوب می تونه کمک خوبی برای یه نفر باشه که شاید حتی امیدی به زنده بودن هم نداره !

 --> آرشیو مطالب با همین موضوع ( داستانی)

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 14:0 توسط مداد سفید | |

All Rights Reserved [myblog] .:::. Designed By Barbod Arjmand